تنهایی را دوست دارم .
عادت کرده ام که تنها با خودم باشم ،
دوستی میگفت عیب تنهایی این است که عادت میکنی خودت تصمیمی می گیری، تنها به خیابان می روی، به تنهایی قدم میزنی .
تنها که باشی نگاهت دقیق تر می شود و معنا دار ؛
چیزهایی می بینی که دیگران نمی بینند،
در خیابان زود تر از همه میفهمی پاییز آمده و ابرها آسمان را محکم در آغوش کشیده اند میتوانی بی توجه به اطراف، ساعتها چشم به آسمان بدوزی و تولد "بـــــاران" را نظاره گر باشی.
برای همین تنهــــــایی را دوست دارم
زیرا تنها حسی است که به من فرصت می دهد خودم باشم
با خودم که تعارف ندارم
سالهاست به تنهـــــایی عــــادت کرده ام ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 21:48 توسط zahra
|
احساسم را نمی فروشم , حتی به بالاترین بها !
ولی ....
آنگونه که بخواهم خرج می کنم ، برای آنهایی که لایق آن هستند .
+
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 23:28 توسط zahra
|
مرد ستیز نبودم
مرد ستیز نیستم
اما مرد ستیزم خواندند
اما من
تنها از حقم دفاع کردم
تویی که مرا مرد ستیز خواندی
تا به حال به نوع تفکرت درباره ی زن نگریستی
تا به حال صدای شکستن قلب زن را شنیدی ... زمانیکه به او گفتی ضعیفه
تا به حال شده به جای تمسخر و خندیدن به زن برای بزرگ نشان دادن خودت به او احترام بگذاری تا برای همیشه قلبش را خانه ی امن خود کنی؟؟
... نه نشده
باشد من مرد ستیز
اما علت را در من مجوی
پاسخ در افکار بیمار توست !!
+
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 22:56 توسط zahra
|
آموخته ام که وابسته نباید شد ،
نه به هیچ کس ، نه به هیچ رابطه ای ...
و..... این .....نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام.
+
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391 2:2 توسط zahra
|
نمی دانم کی قرار است یاد بگیریم محبت های دیگران را بشماریم بجای شمارش منت هایی که برسرشان گذاشتیم!
یاد بگیریم محبت دیدن و محبت کردن صورت و مخرج کسر نیست که ساده شود...
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391 0:27 توسط zahra
|
صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود
با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "
و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود
"هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود
"اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!!
فریاد زد
ایول!!!!
امروز درد سر مو درست کردن ندارم! > >
همه چیز به نگاه تو بر میگرده !
ساده زندگی کن ...
+
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391 19:57 توسط zahra
|
من از آغاز می ترسم
من از پرواز می ترسم
من از آغاز یک پرواز بی احساس می ترسم!
من از تکرار می ترسم
من از انکار می ترسم
من از تکرار انکار همین احساس می ترسم!
من از سوختن نمی ترسم
من ار ساختن نمی ترسم
من از ساختن کنار سوختن احساس می ترسم!
من از تاختن نمی ترسم
من از باختن نمی ترسم
من از تاختن برای باختن احساس می ترسم!
من از احساس می ترسم
من از آغاز یک پرواز بی احساس
واسه تکرار انکار دل حساس می ترسم!
من از احساس می ترسم
من از تاختن برای باختن احساس
برای سوختن و ساختن کنار این دل حساس می ترسم!
من از پرواز بی احساس می ترسم
+
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391 0:41 توسط zahra
|
دیروز میخواستم تولد یه بنده خدایی رو تبریک بگم اما خودش نذاشت ، یعنی یه کاری کرد که باعث شد من منصرف بشم از تبریک .....چون خودمم همین جوریش هم مردد بودم .....به هر حال ظاهرا صلاح نبود دیگه !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391 16:35 توسط zahra
مــتـنــفــرم از خــاطــره هـــایــی کــه وقــتــی بــهـــشــون فــکــر مــی کــنــم ، مــیــگـــم:
وای مـــن چــقـــدر احــمــق بـــودم ...
+
نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391 17:40 توسط zahra
|
کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که شرم ونجابت چه از طرف یک زن و چه مرد نشانه امل بودن وعقب ماندگی نیست و بی بند و باری و به هر جهت بودن نشانه تمدن وفرهنگ و با کلاسی نمیباشد.
کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که تاوان ومجازات زنی که به شوهرش خیانت کند نه سنگسار است نه اعدام نه شکنجه ونه هر مجازات دیگر بلکه تنها راه حل طلاق است وبس. درست همانند شوهری که به زنش خیانت میکند !
کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که چادر و حجاب کامل تنها دلیل عصمت یک زن نیست . برای پی بردن به شخصیت یک زن به سیرت او باید اندیشید و به رفتار و گفتار و کردار او.
کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که نوع تیپ و لباس و پوشش هر شخصی به خودش مربوط است و جزو ازادیهای اولیه جهان امروزی وانسان است و نمیتوان به این بهانه پسر و دختر مردم را به فحش و ناسزا بست و با او برخورد انتظامی نمود!
کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که راه رفع نیازهای جنسی ازدواج موقت نیست! البته ازدواج موقت طی همین سالها نشان داد که طرحی ناکارامد است زیراکه تنها معدود افرادی از ان بهره می جویند و قشر جوان کمتر از ان بهره برده است وجالب اینکه افراد متاهل از این طرح بیشتر از دیگران استقبال نموده اند! شاید همان کاباره های قدیم بهتر و جوابگوتر از این طرح بوده اند!
و سراخر اینکه کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که پوشاندن و مخفی کردن مشکلات ومعضلاتی همانند افزایش فساد و بی بند وباری و طلاق و... در کشور نه تنها کمکی به ما نمیکند بلکه روز به روز جامعه را در منجلابی فرو می برد که در ان بد و خوب هر دو با هم از اثرات زیانبار ان سهم می برند و اسیب می بینند.!!
کی ما میفهمیم که حجاب و سکس و زندگی و طلاق و ............... تا وقتی اجبار داشته باشد ، ظلم محسوب میشود و هر کس ،هر طور که دوست دارد باید زندگی کند تا جایی که به کسی ظلم نکند !!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391 19:34 توسط zahra
|
زن یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پتو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به آنکه دوست دارد و او را مى خواهد.
زن یک موجود آزاد است..................
+
نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391 22:29 توسط zahra
|
بهار را باور کن دوباره آغاز کن شکوفه خواهی زد
سرنوشت را می توان از سر نوشت
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391 13:10 توسط zahra
|
صبورانه در انتظار زمان بمان...
هرچیز در زمان خودش رخ میدهد.
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب هم کند درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...
+
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390 21:53 توسط zahra
|
ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی،بمانی...
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390 19:12 توسط zahra
|
پاك كن هايى ز پاكي داشتيم .................................يك تراش سرخ لاكي داشتيم
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت ............................دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستانمان از آه بود........................................برگ دفترهايمان از كاه بود
تا درون نيمكت جا مي شديم..................................ما پر از تصميم كبري مي شديم
با وجود سوز و سرماي شديد..................................ريز علي پيراهنش را مي دريد
كاش مي شد باز كوچك مي شديم .........................لااقل يك روز كودك مي شديم
+
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390 21:6 توسط zahra
|
محبت زیادی ، همیشه آدمها را خراب می کند . . .
گاهی آدمها می روند نه برای اینکه دلایل ماندنشان کم شده . ..
بلکه به این دلیل که آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند !
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390 14:44 توسط zahra
|
من فمینیست شدم ، چون از بچگی شنیدم :دختر اگر با کسی حرف بزنه ،بخنده ،به خودش برسه ،می گن شوهر می خواد !
من فمینیست شدم ، چون بین دعواهای خواهر و برادر همه می گفتند :اون پسره ،اشکال نداره فحش بده ! تو نباید با پسر دهن به دهن بشی ، تو دختری !
من فمینیست شدم ، چون اگر پسری متلک میگفت ، همه خوشحال میشدند که : بزرگ شده ها ! ولی اگر دختری متلک میشنید ، همه میگفتند :حتما تو سبک سری کردی ،
دختر اگر سنگین باشه کسی چیزی بهش نمیگه !
من فمینیست شدم ، چون وقتی زن همسایه از شوهرش کتک خورد ،گفتند :مَرده دیگه، عصبانی بوده ،تو حرف نزن، زبون درازی نکن خودش آروم میشه !
من فمینیست شدم ، چون وقتی مردی زن دوم گرفت، به زن اول گفتند :شلوغش نکن ، خرج تو رو هم که میده ، گرسنه نموندی که!،نمیتونی برگردی خونه بابات و سربار بشی !
من فمینیست شدم ، چون پسر 15 ساله خواهر 20 ساله اش رو کتک زد که :تنها رفتی بیرون ؟بی اجازه؟بی من ؟با آرایش ؟ و مادردر جواب اعتراض دختر گفت:خب غیرتیه، برادرته،می خواهی بی غیرت باشه ؟!!
من فمینیست شدم ، چون وقتی شوهر دوستم فوت کرد ،پدر شوهرش گفت:اگر می خواهی ازدواج کنی ، با برادر شوهرت ازدواج کن یا بچه ها رو نمیدم بهت و اگر بچه هات رو می خواهی ،تو خونه ی خودم، زیر نظر خودم باش و ازدواج هم نکن !
من فمینیست شدم ، چون هر وقت خواستم در اجتماع حضور داشته باشم ،ذکور منزل گفتند :یک مرد باید باهات باشه که مواظبت باشه ، من خودم مَردم ولی بدون ،مردها همه کثیفند ،بیرون پر از گرگه !و من نفهمیدم باید بین این گرگها و کثیفی ها بمانم یابروم !
من فمینیست شدم ، چون خسته ام ،از این همه مظلومیت زن ،از این همه فرهنگ موروثیه غلط ،از این همه ستم ناآگاهانه ی زن بر زن !
و من یک فمینیست هستم به امید تغییر این شرایط با کمک دوستانم و به امید نسل آینده که اینک کودکانی بی گناه و پاک هستند در دامن تربیت من و تو ،
میتوانیم همین راه را ادامه بدهیم ؟!
و یا درست کنیم این فرهنگ مسموم و اشتباه را!!!............
+
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390 1:48 توسط zahra
|
مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
+
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390 0:45 توسط zahra
|
در مقدمه کتاب ضیافت افلاطون که در زمان خاتمی به چاپ رسیده بود متنی وجود داشت که در چاپهای بعدی از این کتاب حذف شد. پاراگرافی از این مقدمه را در اینجا قرار می دهم:
در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مردها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زن و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مردها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ... چرا؟؟ چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مردها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب "استبداد" را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند.
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390 1:12 توسط zahra
|
زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،
راهرو را جارو مى كنى،
مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
وحسین و مهین و شهین .......
غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...
از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ،
خودت را خلاص كن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش كن
خوب نگاهش كن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش كن
كوشش كن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست كنى،
فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،
آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...
+
نوشته شده در جمعه 23 دی1390 14:48 توسط zahra
|
خدایا ... هرگز کسی را به آنچه که قسمتش نیست ، عادت مده ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390 17:29 توسط zahra
|
آنها که میروند وطنفروش نیستند. آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند. آنهایی که میروند، نمیروند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که میمانند، نماندهاند که دینشان را حفظ کنند. همهی آنهایی که میروند سبز نیستند. همه ی آنهایی که میمانند پرچم به دست ندارند.آنهایی که میروند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین میشوند. یک هفته مانده میگریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آنهایی که میمانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.
+
نوشته شده در شنبه 17 دی1390 18:47 توسط zahra
|
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390 23:14 توسط zahra
|
خداهمان است که من ميخواهم ، کاش من هم همان بودم که او ميخواست .....
+
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390 20:23 توسط zahra
|
احساس
تنهائی عجیبی می کنم.انگار که در دورترین نقطه ی دنیا در تاریکی و عزلت مرگباری
حبس شدم .هیچ دوستی ...هیچ همدمی .. هیچ هم صحبتی ... هیچ فرد قابل اعتمادی ......
هیچ ......
اکنون
در این برهه از زندگیم تنهائی رو با تمام وجود حس می کنم...
گاهی
مواقع انسانها به یه جفت گوش شنوا و قابل اطمینان احتیاج دارن .یه جفت گوش مطمئن
که تو بشینی و از تمام دلت و غصه ات براشون حرف بزنی ، ولی اکثر مواقع هم احتیاج
داری که کسی باشه ...یکی باشه که مهربانانه به حرفات گوش بده . با حرفای قشنگش بهت
امید و آرزو بده و شارجت کنه واسه ادامه راه ...
سالیان
سال سعی کردم که یه جفت گوش باشم ،گوشهای
مطمئن ... و یه زبان باشم ،زبانی محکم و قفل برای دوستان... و من الان چنین کسی رو ندارم ...
همیشه
تمام سعیم این بوده که به دوستام عشق و محبت بدم و هر جوری که شده کمکشون کنم و
راهنمائیشون کنم.راه رو بهشون نشون بدم و یاریشون کنم تا غم هاشون رو فراموش کنن و
زیبائی های دنیا و زندگیشون رو ببینن.
مدتهاست
که احساس می کنم چقدر از همه دور شدم...چقدر تنهام...چقدر آدما عوض شدن ...چقدر
همه غیر قابل اعتماد هستن.چقدر همه مشتاقن تا تمامی مسائل زندگیتو تفتیش کنن و پشت
پائی بهت بزنن و برن برای گزافه گوئی !!!
همه
ماها دوستایی داریم که قابل اعتماد هستن.تمامی خصوصیات واخلاقیات ما رو می شناسن
.گاها با ما بزرگ شدن و در شادی و سختی در کنار ما بودن همونطور که ما باهاشون
بودیم.اسراری از ما و زندگیمون می دونن که پدر و مادر و خانواده ها مون از اونها
بی خبرن.وقتی از دست خانواده هامون ناراحت می شیم.وقتی فکر می کنیم کسی ما رو درک
نمی کنه و نمی فهمه .وقتی از کسی ضربه ای می خوریم وقتی از اطرافیانمون بدی و ظلم
می بینیم واسه اونها درددل می کنیم و سبک می شیم.این اونها هستند که بهشون پناه می
بریم و سفره دلمون رو پیششون پهن می کنیم و خالی می شیم.وقتی که خیلی شادیم و
خوشحالیم.وقتی که موفقیتی رو کسب می کنیم .وقتی که چیزی رو می خریم هر چند کوچک
.وقتی به سفری می ریم هر چند خیلی دور ، دوباره بر می گریم پیششون و شادیهامون رو
و داشته هامون رو باهاشون شریک می شیم.
وقتی که در گذر زندگی و بزرگ شدن وتجربه
اندوختن بودم همیشه فکر می کردم از دوست خوب آدم هیچ وقت ضربه نمی خوره.همیشه با
خودم می گفتم خدایا شکرت که دوستان خوبی هستن توی زندگی که می شه بهشون اعتماد کرد
.می شه روشون حساب کرد و سختی ها رو و شادی ها رو در کنار اونها و با اونها گذروند.
به همین دلیل خودم هم همیشه سعی کردم دوست
خوبی باشم. درک کنم. بفهمم. قضاوتم بیجا نباشه و همیشه مایه تسکین و آرامش دوستام
باشم.اما به تازگی دلم شکسته... آروم آروم مدتیه که فهمیدم هیچ دوستی به معنای
واقعی دوست ندارم...
زندگی
خیلی بد و نامرده...اونقدر مشکلات در سرزمینی که من دارم زندگی می کنم زیاده که
روی همه چیز تاثیر گذاشته.تاثیر بسیار بد و چندش آور و گاها وحشت انگیز ...
انسانیت .شعور . مهربانی برای همیشه رفته و
در واقع تحت تاثیر مسائلی مثل منافع شخصی و پول و راحت طلبی و بد جنسی و بد ذاتی
قرار گرفته..........
همیشه از بزرگتر ها می شنیدم که چقدر زندگی
بد و نامرده .چقدر آدما زود عوض می شن و خودشونو می بازن.نمی شه به هیچ کس اعتماد
کرد .با خودم می گفتم نه.واسه من اینطور نیست.من اجازه نمی دم که اینطور بشه.اما
حالا می بینم که یک سری موارد از اختیار و اراده ماها خارجه و در حد توان ما نیست.
گاهی اوقات توی زندگیم از اطرافیانم ضربه هایی میخورم که همه به خاطر ساده بودنم و داشتن قلبی مهربونه به خاطر اینکه بدجنسی در وجودم نیست و همیشه فکر می کنم
همه مثل خودم یکرو و صادق هستند.بار ها بعد از ضربه.بلند می شم و به خودم
قول می دم بیشتر چشم باز کنم و محتاط تر قدم بردارم .اما انگار بیشتر طلسم می
شوم.گوئی این احتیاط بیش از اندازه در تلاش برای ضربه نا پذیر شدن حساس ترم کرده.باز
هم کم می یارم .
شناختن افراد برام سخت و دشوار شده ...
گاهی از خودم بدم می یاد... اینکه چقدر باید
با روزگار عوض شوی و به رنگ آن در آی هر چند که نهایتا نمیتونیم اصل و ذات خود رو
عوض کنیم.چون نمی خوایم به پای بدی و بد نهادی دیگران برسیم.
دچار ترس و وحشت عجیبی شدم و حس انسان
گریزانه ای پیدا کردم.در پس هر حرف و سخنی اعتماد و حس دوستانه ای رو نمی
یابم.چقدر روابط دستخوش تغییرات زشت و چندش آوری شده ...
به راستی دنیا همیشه رو به زوال و بدی بوده
و یا هم اکنون برای ما مردم این نقطه از دنیا اینگونه است و یا اینکه اینها خاصیت
و ارمغان بزرگ شدن است ؟شاید هم پرده های حقیقت تلخ دنیوی است که از روی چشمان
ساده لوح و زود انگار ما به کناری کشیده می شود
هر لبخندی به نشانه دوستی فقظ تزویری است
برای نزدیک شدن به تو .استنتاق تمامی اخلاقیات و مسائل ریز و درشت زندگیت.داشته ها
و نداشته هایت.حلاجی تمامی رفتار ها و منش های زندگیت ،خواسته یا نا خواسته .تحمیل
شده و یا نا شده.سو استفاده از تو .اندکی به بازیچه گرفتنت و بعد رها کردنت...
نمی دانم .نمی دانم.گاهی با خود می گویم
شاید مسائل پیش آمده در زندگیم باعث شده که به این دیدگاه برسم .شاید خسته ام
.شاید یک تغییر بزرگ همه چیز را خوب کند......شاید...........
دیگه هیچ کس نیست .کسی که راحت سرت رو روی
شو نه هاش بذاری و اروم اروم گریه کنی .اروم اروم درد و دل کنی و اون حرفاتو بشنوه
و بهت دلداری بده.بهت بگه من باهاتم. من درکت می کنم .من می فهممت .کسی که بهت بگه
دیگه داره تموم می شه .تو می تونی .تو بهترینی .تو موفق می شی .کسی که بهت بگه من
مطمئنم که به همه خواسته ات می رسی کسی که بهت بگه من واست دعا می کنم .من
نگرانتم...
دیگه هیچ کس نیست.هیچ کس...
و من چقدر تنهام و تنهام
و تنهام ......................
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390 0:11 توسط zahra
در این شهر صدای پای مردمانی می آید که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند. مردمانی که صادقانه دروغ می گویند…
+
نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390 21:16 توسط zahra
|
من به آمار زمين مشكوكم ، اگر اين شهر پر از آدمهاست ، پس چرا اين همه دلها تنهاست ؟!!
+
نوشته شده در جمعه 9 دی1390 1:39 توسط zahra
|
چه سخت است یکرنگ ماندن ، در دنیایی که مردمش برای « پررنگ شدن » حاضرند هزار رنگ باشند...
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390 0:32 توسط zahra
|
این کویر کور و پیـر
این هـبوط بی دلـیـل
این سـقـوط ناگـزیــر
آســمـان بـی هــدف
بــادهــای بـی طــرف
ابـرهای سـر به راه
بـیـدهای سر به زیــر
ای نـظـاره شـگـرف
ای نـگــاه نــاگــهــان
ای هـمـاره در نظر
ای هـنوز بی نـظـیــر
آیه آیه ات صریح
سوره سوره ات فصـیح
مثل خطی از هبوط
مثل سطری از کویـر
مثـل شـعـر نـاگـهـان
مثـل گـریـه بی امـان
مثل لحـظـه هـای وحـی اجـتـنـاب نـاپـذیـر
ای مـسـافــر غـریـب
در دیـار خـویـشـتـن با تـو آشـنـا شـدم
با تـو در هـمـیـن مـسیـر از کـویر سـوت و کور
تا مـرا صـدا زدی دیـدمت ولی چه دور
دیـدمت ولی چه دیـر
این تویی در آنطرف پشـت میـله ها رهــا
این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر
دســت خـسـتـه مـرا،مثـل کــودکـی بـگـیـر
با خـودت مـرا ببر ...
خـسـته ام از این کویـر
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390 21:35 توسط zahra
|
دهه ي شصت یعنی...
خاله بازی با چادرای مامانامون تو کوچه. يعني بيدار شدن با بوي نفت بخاري نفتي .یعنی بوی نون پنیر و نارنگی تو کیف. یعنی فوتبال دستی. یعنی مانتو با اپول. یعنی توپ دولایه دنگی. یعنی صف نون .یعنی دستای مامان و آب سرد و کهنه بچه. یعنی بوی نم خاک بعد بارون تو کوچه خاکی. یعنی ویدئو قاچاق. یعنی آتاری و میکرو. قارچ خور و شورش در شهر. یعنی سیگار زر.یعنی انباری و بوی سرکه. یعنی برنج کوپنی. یع
نی فخرفروختن با کتونی میخی. یعنی قاق بودن تو بیخ دیواری. یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک. یعنی سیاه چال. یعنی کارت صدآفرین. يعني حسرت يک دقيقه خواب بيشتر تو زمستون. یعنی ادکلن کبرا و ویوا. یعنی لاک قرمز و قند! تلويزيون سياه و سفيد. یعنی بستنی کیم دوقلو. يعني آدامس خروس نشان. بوی آش و کشک تو یه روز بارونی. یعنی کیسه و سفیدآب. یعنی علاالدین و سیب زمینی.یعنی کوبلن و کاموا.یعنی بوی ماهی دودی. یعنی کارت بازی با دمپایی. یعنی کپسول بوتان و پرسی .یعنی جوجه رنگی.یعنی چشم کبود و مامان دوستت دم در.یعنی یک اتاق و 5 تا بچه..يعني نوار کاست. سياوش شمس و داريوش. شربازی پشت وانت همسایه. آلبالو خشکه رو پشت بوم. يعني بوي نفتالين لاي رختخواب. یعنی تک درخت ته کوچه. يعني خريدن لبو و لواشک از سر کوچه ي مدرسه. یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی. پوشیدن لباس داداش بزرگه. یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم.یعنی بوی نم زیرزمین. یعنی نیمکت سه نفره. يعني چوبين و برانکا. يعني تيله بازي. یعنی اشکنه و خشیل. يعني خرپليس. قاشق زني تو چهارشنبه سوري. عاشق شدن از پس پرده ي حيا و شرم. یعنی نامه پسر همسایه.
دهه شصت يعنی من...يعني تو...يعني ما...
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390 19:44 توسط zahra
|