|
قطره و دریا قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است
سلام
دوستان خوبم متاسفانه آی دیم هک شده آیدی جدید من اینه: به من میگن زری بی باک دیگه
اگرتنهاترين تنهاها شوم باز هم خدا هست در آغاز هيچ نبود********* كلمه بود********* و آن كلمه خدا بود و كلمه بي زباني كه بخواندش و بي انديشه اي كه بداندش چگونه مي تواند بود؟ و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود و با نبودن چگونه مي توان بودن؟ و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت حرفهائي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم و حرفهائي هست براي نگفتن حرفهائي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند حرفهاي شگفت زيبا و اهورائي همين هايند و سرمايه ماورائي هركسي به اندازه حرفهائي است كه براي نگفتن دارد و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت كه در بيكرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟ هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت هر كسي دو تاست و خدا يكي بود هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست هر كسي را نه بدانگونه كه هست احساس مي كنند بدانگونه كه احساسش مي كنند هست انسان يك لفظ است كه بر زبان آشنا مي گذرد و بودن خويش را از زبان دوست مي شنود هر كسي كلمه اي است كه از عقيم ماندن مي هراسد و در خفقان جنين خون مي خورد و كلمه مسيح است كلمه در جهاني كه فهمش نمي كند عدمي است كه وجود خويش را حس مي كند و يا وجودي كه عدم خويش را در آغاز هيچ نبود كلمه بود و آن كلمه خدا بود عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد و زيبائي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد و جبروت نيازمند اراده اي است كه در برابرش به دلخواه رام گردد و غرور در آرزوي عصيان مغروري است كه بشكندش و سيرابش كند و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور اما كسي نداشت خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند؟ و خدا مهربان بود و چگونه مي توانست مهر نورزد؟ بودن مي خواهد! و از عدم نمي توان خواست و حيات انتظار مي كشد و از عدم كسي نمي رسد و داشتن نيازمند طلب است و پنهاني بيتاب كشف و تنهائي بيقرار انس و خدا از بودن بيشتر بود و از حيات زنده تر و از غيب پنهان تر و از تنهائي تنهاتر و براي طلب بسيار داشت و عدم نيازمند نيست ، نه نيازمند خدا و نه نيازمند مهر نه مي شناسد ، نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد و نه هيچگاه بيتاب می شود كه عدم نبودن مطلق است اما خدا بودن مطلق و هيچ نمي خواست و خدا غناي مطلق بود و هر كسي به اندازه داشتن هايش می خواهد و خدا آفريدگار بود و دوست داشت بيافريند پس آفريد اما آفريده هايش او را نمي توانستند ديد ، نمي توانستند فهميد ، مي پرستيدند اما نمي شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هايش غريب مانده بود در جمعيت چهره هاي سنگ و سرد تنها نفس مي كشيد كسي نمي خواست ، كسي نمي ديد ، كسي عصيان نمي كرد ، كسي عشق نمي ورزيد كسي نيازمند نبود ، كسي درد نداشت و... و خداوند خدا براي حرفهايش باز هم مخاطبي نيافت! هيچكس او را نمي شناخت ، هيچكس با او انس نمي توانست بست و خدا انسان را آفريد انسان را آفريد و اين نخستين بهار خلقت بود.
|
About
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم با ما منشين وگرنه بد نام شوي ... Archivesآذر 1388آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
فاطيما جون
ّپروزه های دانشجویی فال حافظ قالب های نازترین
|