من به خوشنودي خود مي نگرم
و به اين كه نفس عشق چه حالي دارد؟
و به اينكه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني
و به يك قهر مرا مي راني؟
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم
كه مرا با همه سادگي ام ،
چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك پر از ويراني
به هزاران گونه ، مثل يك هيچ نمايان كردند
من در اينجا
نفسم تنگ شده است
بس كه گرداگردم پر از ديوار است
گر نبودي اينجا ، گر دلت با دل من ساده و يكرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد
مي سپردم به خزان
در دو دستان تواناي خزان مي مردم
بي تو دستم سرد است
بي تو روحم چون موج
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم
تو شب
و به اين كه نفس عشق چه حالي دارد؟
و به اينكه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني
و به يك قهر مرا مي راني؟
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم
كه مرا با همه سادگي ام ،
چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك پر از ويراني
به هزاران گونه ، مثل يك هيچ نمايان كردند
من در اينجا
نفسم تنگ شده است
بس كه گرداگردم پر از ديوار است
گر نبودي اينجا ، گر دلت با دل من ساده و يكرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد
مي سپردم به خزان
در دو دستان تواناي خزان مي مردم
بي تو دستم سرد است
بي تو روحم چون موج
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم
تو شب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۱۱ ساعت 0:23 توسط زهرا
|
موجودی هستم زمینی. ولی نه بی رگ چون سیب زمینی. همه چیزم معمولی است