قيصر امين پور
<< حرفهاي ما هنوز ناتمام
...
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان
حكايت هميشگي !
پيش از آن كه
با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو
ناگزير ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي
!
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود ! >>
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۲۵ ساعت 0:54 توسط زهرا
|
موجودی هستم زمینی. ولی نه بی رگ چون سیب زمینی. همه چیزم معمولی است