من از عقرب نمى ترسم ولى از نيش ميترسم...
از آن گرگى كه مى پوشد لباس ميش ميترسم...
از آن جشنى كه اعضاى تنم دارند خوشحالم...
ولى از اختلاف مغز و دل با ريش مى ترسم...
هراسم جنگ بين شعله و كبريت و هيزم نيست...
من از سوزاندن انديشه در آتيش ميترسم...
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنياد است...
من از شلاق افكار تهى بر خويش مى ترسم...
كلام آخر اين شعر يك جمله و ديگر هيچ...
كه هم از ريش و ميش و ريش و هم از خويش...مى ترسم...