دوستت دارم هایت را بشمار...
دوستت دارمهایت را بگو..
نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی…
نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کمرویی و خجالت…
نکند نداند که دوستش داری… بگو...
بگو که دوستش داری، از دلیلهایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگیات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپشهای قلبت...
نگو که میداند، بگو که بشنود با تکتک سلولهایش،دوست دارد دوستت دارم گفتنهایت را...
بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد...
مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد…
نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم!
دیگر نگو که تپشهای قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی میبرد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیلهای تپیدنهایش...
نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن…
کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن...
با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده..
اکنون که به تو احتیاج دارم..
بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم میلرزد از منحنیهایِ نواختنِ دستهای لخت و بی واسطه ات… بزن…برایم بزن قلب کوچکم، پنهان مکن قلبت را که روزی پنهان خواهیم شد در قلب خاکها...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۰ ساعت 22:5 توسط زهرا
|
موجودی هستم زمینی. ولی نه بی رگ چون سیب زمینی. همه چیزم معمولی است