حکایت
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش
عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد : هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي.مجنون به خود آمد
و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي !!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۱۱/۰۲ ساعت 23:3 توسط زهرا
|
موجودی هستم زمینی. ولی نه بی رگ چون سیب زمینی. همه چیزم معمولی است