صائب تبریزی

این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟

هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست

هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی

که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

که درین آینه بی پرده هویداست بهشت

حضرت مولانا

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

کـه چـرا غافـل از احـوال دل خـویـشـتنـ

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکن

مـرغ بـاغ ملـکوتم، نیـم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

ولله این قالب مردار، به هم در شکنم

قیصر امین پور

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم‌های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم ، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده‌ام بسوی آسمانها

که تا پر کشم به باغ غمت رها در کهکشانها

چو نیلوفر عاشقانه چونان می‌پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد؟!

به آه و زاری اگر نپذیری شکست دلم را دگر که پذیرد؟!...

حضرت حافظ

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آن چه تو انديشي حکم آن چه تو فرمايي

من نور الهی هستم

چقدر این شعر به دل میشینه

آزاد شو از بند خویش

زنجیر راباور مکن

اکنون زمان زندگی ست

تاخیر را باور مکن

حرف از هیاهو کم بزن

از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن

شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان

تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی

تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش

زیبا زشتش پای توست

تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود

نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید

آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو

زنجیر را باور نکن

خدایا شکرت بخاطر این شعر قشنگ

دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند

گِلِ آدم بِسِرشتَند و به پیمانه زدند

ساکنانِ حرمِ سِتْر و عِفافِ ملکوت

با منِ راه نشین بادهٔ مستانه زدند

آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعهٔ کار به نامِ منِ دیوانه زدند

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عُذر بِنِه

چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند

شُکرِ ایزد که میانِ من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغرِ شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نَگُشاد از رخِ اندیشه نقاب

تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند

حضرت حافظ

اشتباه از ما بود...
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

از: سید علی صالحی

هر کسی باید یه باباطاهر تو زندگیش داشته باشه که تو سختی ها و مشکلات بهش بگه :
گل سرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری
بیا قسمت کنیم، بیشش به من ده
که تو کوچک دلی،طاقت نداری...

وحشی بافقی

دلتنگم و با هيچکسم ميل سخن نيست

کس در همه آفاق به دلتنگي من نيست

سکوت

یک لحظه ســـــــکوت ...

برای لحظه هایی که خودمان نیستیم

لحظه هایی هستند که هستیم

اما خودمان نیستیم

انگار روحمان می رود

همان جا که می خواهد

بی صدا ... بی هیاهو ...

همان لحظه هایی که راننده آژانس می گوید :

" رسیدین خانم "

فروشنده می گوید : " باقی پول را نمی خواهی ؟ "

راننده تاکسی می گوید : " صدای بوق را نمی شنوی ؟ "

و مادر صدا می کند : " حواست کجاست ؟ "

ساعت هایی که شنیدیم و نفهمیدیم

خواندیم و نفهمیدیم

دیدیم و نفهمیدیم

و تلویزیون خودش خاموش شد

آهنگ بار دهم تکرار شد

هوا روشن شد ... تاریک شد ...

چایی سرد شد ... غذا یخ کرد ...

در یخچال باز ماند و در خانه را قفل نکردیم

و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه

و کی گریه هامان بند آمد

و کی عوض شدیم

کی دیگر نترسیدیم

از ته دل نخندیدیم

و دل نبستیم

و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم

و موهای سرمان سفید

و از آرزوهایمان کی گذشتیم ؟ !

" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم...

با نیمه عاشق‌ها ننشین

با نیمه عاشق‌ها ننشین....
به نیمه‌ رفیق ها اعتماد نکن....
نصفه‌نیمه زندگی نکن...
نصفه‌نیمه امیدوار نباش....
برای کسی که نصفه‌نیمه گوش می‌دهد نخوان....
نصف جواب را انتخاب نکن....
روی نیمه‌ای از حقیقت پافشاری نکن....
رویای نصفه نیمه نخواه...
تا انتهای سکوتت ساکت باش ...
و به حرف که آمدی ...
تمام حرفت را بزن. ...
سکوت نکن که حرف بزنی ...
و حرف نزن که سکوت کنی....
نصف، در واقع همان چیزی است ...
که تو را میان آشنایانت ...
غریب جلوه می‌دهد...
اگر رضایت داری کاملا راضی باش
و اگر نمی‌خواهی ...
کلا بگو من نمی خواهم...
خنده‌ی نیمه‌کاره، ...
یعنی به تعویق انداختن خنده....
دوست داشتن نصفه‌نیمه یعنی هجران.
رفاقت نصفه‌نیمه ...
یعنی بلد نبودن رفاقت...
نوشیدن نصفه‌نیمه ...
عطشت را کم نمی‌کند ...
و خوردن نصفه‌نیمه سیرت نمی‌کند.
راهِ ناتمام به جایی نمی‌رساندت.
زندگی نصفه‌نیمه ...
یعنی تو ناتوانی در زندگی کردن ...
و تو ناتوان نیستی..
تو کاملی عزیز من ...
تو کاملی و نه نصفی از هر چیزی....
تو به دنیا آمدی برای کامل زندگی کردن...
و نه زندگی در نصفه‌نیمه‌ها و ناتمام‌ها....
چیزی را دوست داری ...
با تمام وجودت به سمتش برو....
چیزی را نمی خواهی محکم بگو نه...

#جبران_خلیل_جبران

تولدی دوباره

امسال

چه تولد سوت و کوری...

شهر پر از غم...

پر از تنهایی...

پر از زندگی های نکرده...

پر از افسوس...

پر از خستگی و سکون...

و سکوتی مملو از فریادهای خفه شده!

انگار حال کسی خوب نیست...

به امید روزهای خوب 🤞

ماه من

چه کسی می‌گوید که غم آلوده وسرد است پاییز
یا که یادآور درداست پاییز ؛
دل من میداند که درختان بلند عاشق پاییزند،
من و این جنگل نارنجی برگ
زاده ي آبان همین پاییزیم
عاشق خنده پاییز به میلاد تنم
و چه زیباست که در این پاییز گل زیبای بهارت روید..

مهر از نیمه گذشت...

چه مهر بی مهری!

زن.زندگی.آزادی

به امید ایرانی شاد و آزاد✌

یکی باشه مثل مولانا دوستت داشته باشه اونجا که میگه :

فریدون مشیری

عباس معروفی پر کشید...

من از بی قدری خار سر دیوار دانستم

که ناکس کس نمی گردد از این بالانشینی ها

من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم

که کس ناکس نمی گردد به این افتان و خیزان ها

دختری هستم


دختری هستم...

از جنس درختان پر بار...

از جنس آفتاب سوزان...

دختری هستم از جنس گرمای تابستان اما همچون پاییز رقصان...!

دختری هستم...

از دل بن بست های تنگ و تاریک...

در کوچه پس کوچه های این شهر بزرگ...

دختری هستم...

از طهران و کوچه باغ هایش... !

دختری هستم...

حساس و کمی زودرنج!

دختری سردرگم ...

و به دنبال کسی که هنوز نتوانستم پیدایش کنم...

به دنبال یاری هستم...

یاری باوفا و مهربان...

همچون قویی عاشق پیشه و متعهد...

خلاصه بگویم...!

دختری هستم پاییزی ولی از جنس تابستان؛ در کوچه پس کوچه های طهران؛ که در این شهر بزرگ یارش را گم کرده است...!

و با روزمرگی هایم زندگی را سر میکنم.

خدایا راضی ام به رضای خودت

🖤 روحت شاد استاد دلنشین و بااحساس 🖤

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کن افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است... 🖤

من چه میدانستم دل هرکس دل نیست!

ادامه نوشته

میروم آنجا که عشق حرمت دارد

گاهی باید رفت
و آنچه ماندنی‌ست را جا گذاشت.
مثل یاد
مثل خاطره
مثل لبـــخند،
رفتنت ماندنی و با ارزش می‌شود وقتی که باید بروی، بروی
و ماندنت پوچ و بی‌فایده‌ســت وقتی که نباید بمانی، بمانی...!

دلم اندازه حجم قفس تنگ است...

نمیدانم، که میدانی
که انسانم ، که انسانی
نمیدانم ، که میدانی
نگاهم را ، نگاهت زندگی بخشید
نمیدانم ، که میدانی
جهانم بی تو سنگین است و طوفانیست
دلم تنگ است، دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
دلم در دست صیادی دل سنگ است
نه شوق بال و پر دارم
نه در دنیا توانم زیست
وفا اندر نگاه تو
چقدر پوچست و بی معنیست
چه پوچست زندگی بی عشق
چه پوچست زندگی بی یار
چه پوچست این دنیای لا کردار
به یک جُو هم نمی اَرزد
هر آنکس، در نگاهش
رنگ نامردی و نیرنگ است
دلش در سینه اش ،سنگ است
وفا اندر نگاهش سرد و بیرنگ است
نمیدانم ، نمیدانم
نمیدانم ؛ که میدانی
که انسانم
که انسانی

عقل و منطق یا احساس!

کم کم دارم تو زندگیم به این نتیجه میرسم که همیشه باید یجوری زندگی کنیم که احتمال هر چیزی رو از هرکسی تو هر شرایط و موقعیتی بدیم (چون واقعا هیچ چیزی از هیچ کسی دیگه بعید نیست) که اگه یه روزی خلافش بهمون ثابت شد تحت تاثیرش قرار نگیریم و اونقدر قوی باشیم که بتونیم طبق روال گذشته زندگیمون رو از سر بگیریم و ادامه بدیم.به نحوی که اصطلاحا نه خانی بوده و نه خانی اومده و رفته.درسته که کنار اومدن با بعضی مسایل برای ادم سخته ولی خب زندگی در گذر و هرچیزی باشه میگذره.چون بنظر من داشتن حساسیت بیش از حد تو هرچیزی کم کم برات تبدیل میشه به یه نقطه ضعف.و هرچی ادم حساس تری باشی اون نقطه ضعف هم هر روز بزرگ و بزرگتر میشه.تا جاییکه ممکنه اونقدر بزرگ بشه که دیگه زور خودتم بهش نرسه و دیگه نتونی خودتو ازش جدا کنی.و مساله ای که مهم اینه که دقیقا هم ادم از همین نقطه ضعفی که خودش برای خودش ساخته و اسیرش شده ممکنه اسیب ببینه ولو یه اسیب جدی و جبران ناپذیر...
 و همین مسایل باعث میشه تا مدت ها روح و روان ادم درگیر بشه.اونم شاید درگیر یسری مسائل بی ارزش یا پیش افتاده ولی متاسفانه کاملا تاثیرگزار تو زندگی روزمره مون!
و تا بخوای به خودت بیای و ریکاوری کنی و بشی همون آدم سابق خب طبیعتا زمان زیادی ازت گرفته میشه.
 پس واسه ارامش خودمونم که شده اولا باید تا حد ممکن از ادم های مخرب و سمی فاصله بگیریم یا اگه امکانشو داریم کلا از زندگی حذفشون کنیم و ثانیا تمرین کنیم و یاد بگیریم سطح انتظاراتمون از دیگران رو تا جای ممکن پایین بیاریم و هیچوقت اجازه ندیم که یسری مسائل بی ارزش زندگیمون و حالمون رو تحت شعاع خودش قرار بده.
که لازمه اش اینه که بتونیم سطح اگاهی و خودشناسی مون رو تا جایی ارتقا بدیم که اگه یه زمانی یه مسائلی برامون پیش اومد و احساس کردیم که داریم آزار میبینیم دیگه مقاومتی نکنیم.از قانون پذیرش استفاده کنیم و تا جای ممکن باهاش کنار بیایم.
یا در نهایت اگه دیدیم توانایی پذیرشش رو نداریم در کمال قدرت میبایست رهاش کنیم.
 حالا این رهایی شامل هر چیزی یا هرکسی که تو زندگیت عامل برهم زننده ارامشت شده میشه.
پس هروقت تو زندگیت احساس کردی که دیگه حال دلت خوب نیست بگرد و اون عاملش رو پیدا کن و فقط فقط رهاش کن و تمام...
 به قول دوستی زندگی رو هرجوری بگیری میگذره پس بهتره زیاد سختش نکنیم و لحظاتمون رو به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم  تا در اینده ای نه چندان دور هیچوقت در حسرت این لحظات سپری شده مون نباشیم.
زهرا

۳ مردادماه ۱۴۰۱

خستم...

این‌جا مقصد نیست. آغاز هم نیست. فقط گریزی‌ست برای حرف زدن با خودم، با خودش. با کسی که همواره در من است و با من نیست، و از این روست که "او" خطابش می‌کنم.
تکه‌ای هستم جدا شده از چیزی که نمی‌شناسمش. تبعید شده‌ام به زمین انسان‌ها. سیاره‌ام مدت‌هاست که فراموشم کرده است. لااقل بر من بتاب، تا بی‌تابی‌هایم را در تابش خودت ببینی...

 #آنتوان_دوسنت_اگزوپری

خدایا شکرت بخاطر  حال خوب الانم ❤

دست سردت را رها کردم تو عاشق نیستی

تکیه کردن روی دیواری که می لرزد خطاست..‌

۱۲۳

به تاریخ سوم اردیبهشت ماه  سال ۱۴۰۱ 

بماند به یادگار😊

معلوم نیست چندنفر از چندوقت پیش برنامه ریزی کردن تا بچشون امروز تو این تاریخ رُند بدنیا بیاد😆

و

خدایا....

همینجوری یهویی بی دلیل شکرت🤗

اردی بهشت دوست داشتنی

اردیبهشت هم با تمام قشنگی هاش از راه رسید...

فصل بهار کلا فصل طراوت و قشنگی و زندگیه

ولی ماه اردیبهشت این ماه بهشتی یه چیز دیگست

خدایا شکرت که تن سالم دارم و مهمتر از همه میتونم همه ی این حس های قشنگ رو با جون و دل لمس کنم

با اینکه متولد قلب پاییزم و پاییزو عاشقانه هاشو با هیچی عوض نمیکنم ولی خب اعتراف میکنم بهارم دوست دارم🌸

راستی چند روزی میشه تو همین بلاگفا با یه وبلاگی اشنا شدم که نویسندش عاشق نوشتن انگار... هرجا میره مینویسه و مثل خبرنگارا انگار داره ثبت واقعیت میکنه

منم نوشتن رو دوست دارم ولی خب حوصله تایپ رو زیاد ندارم و برام جالبه که همچین ادم های باحوصله ای هنوز هم هستن و اینقدر مرتب و پشت سر هم مطلب پست میکنن.ادم هایی که دارن تو لحظه زندگی میکنن و اون لحظات رو به گونه ای ثبتش میکنن

اما خب بنظر من اینجور ادم ها درسته که تو لحظه زندگی میکنن ولی خب یه حسی بهم میگه که از لحظاتشون اونطور که باید و شاید لذت نمیبرن چون خود من به شخصه وقتی دارم یه لحظه رو زندگی میکنم اصلا وقت اینو ندارم که بخوام جایی ثبتش کنم چون اونموقع دارم حال میکنم و لذتشو میبرم...

البته ممکنه عادت هم باشه خب... عادت به نوشتن...عادت به ثبت وقایع کوچکترین چیزای زندگی!

ولی خب اگه عادتم باشه، شاید عادت خوبی باشه

اعتیاد به نوشتن... یجورایی باعث میشه ادم ذهنش رو از دغدغه هاش خالی کنه

و بنظرم هرچی یه آدم تنهاتر باشه بیشتر هم به این نوع تخلیه های ذهنی نیاز داره... چون گاهی بعضی از افکار مثل خوره میوفته به جون ادم و ول کن هم نیست... و به مرور باعث وسواس فکری آدم میشه و این اصلا چیز خوبی نیست!

 

سال ۱۴۰۱

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست ...

به تاریخ یک ⚘یک ⚘یک

تو سال جدید تصمیم گرفتم بیشتر شکرگزاری کنم

به قول حضرت مولانا:

" شکر نعمت نعمتت افزون کند، کفر نعمت از کفت بیرون کند "

پس خدایا شکرت😊

اندکی صبر... سحر نزدیک است

گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است🍃🍁🌸

من یه دخترم...

بدنیا اومدم تا با احساساتم دنیا رو قشنگ تر کنم 😍

“ از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نباید هراسید؛
از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب دارد
و آن را مقدس می شمارد... ولی هرگز آن را نخوانده است ”

 فریدریش نیچه فیلسوف و دانشمند شهیر آلمانی

ﺑﺮﮒ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺯﻭﺍﻝ ﻣﯽ افتد،
ﻣﯿﻮﻩ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ!

ﺑﻨﮕﺮ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ افتی،
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﮔﯽ ﺯﺭﺩ ﻭ ﯾﺎ ﺳﯿﺒﯽ ﺳﺮﺥ...!

1400

سلام

سال 1400 هم بالاخره اومد

امسال سال منه...سال گاو 

من یه دختر متولد سال گاوم 

سال 85 موقعی که شروع کردم به نوشتن این وبلاگ فکر نمیکردم که تا امروز ادامه پیدا کنه

ولی خب خداروشکر 15 سال ادامه پیدا کرد

15 سالی که برای من جزء طلایی ترین روزها و سال های زندگیم بود

درس خوندم...

سرکار رفتم...

کلاس رفتم...

ورزش کردم...

تفریح کردم...

دوست پیدا کردم...

رفیق پیدا کردم...

عاشق شدم...

فارغ شدم...

خندیدم...

گریه کردم... 

خطا کردم...

تجربه کردم...

حس کردم...

و در یک کلام زیست کردم...

زندگی کردم... 

(کورونام گرفتم )

به قول حامد بهداد:

"  لذت میبرم از زیستن حتی به غلط...

پشیمونی یعنی چی؟

زندگی کردم اون لحظه رو، وجود داشتم؛ به غلط;

اصلا کی تعیین میکنه درست و غلط چیه؟ "

خدایا...

هیچوقت نزار تو زندگیم در حسرت لحظات سپری شده باشم 

حس میکنم امسال سال خیلی خوبی برام خواهد بود...نمیدونم چرا!

ولی انرژی مثبت خاصصی نسبت به امسال دارم

خلاصه که مثل همیشه راضی ام به رضای خودت

 

خدایا شکرت

خدایا دلم گرفته...

لبخند بزن

متن یک نامه خودکشی بجا مانده از دهه 1970:

"به سمت پل میروم؛
اگر در مسیر حتی یک نفر
به من لبخند بزند
نخواهم پرید"

به آدمها لبخند بزنید؛ شاید با يک لبخند فرشته نجات كسى شدید ...

سکوت شب

می‌ تواند دلیلی باشد

برای شروع دلتنگی

درست از همان لحظه‌ ای

كه بدانی شنونده‌ ای نيست

برای شنيدن دلتنگی‌ هايت

خدایا هرچی به صلاح منه همون رو برام پیش بیار...

همیشه هوامو داشتی و داری

میدونم که یه مدت ازت خیلی دور شدم

ولی با کمال پرویی بازم ازت خواهش دارم

من بنده ام و پر از نیازم

اما تو خدایی...

و بزرگترین فرق بین منو تو هم همینه

من سراپا خطام

ولی تو سرشار از بخششی

و همین یعنی معنی خدا...

پس بازم میگم... خدایا شکر

خدایا شکرت

خدایا مرسی بابت همه چیزایی که بهم دادی و ندادی...

داده هات رحمت بودن و نداده هات حکمت!

خدایا شکرت...

خدا...خیلی بزرگتر از اونه که بشه با گناه کردن ازش دور شد...❣

خدایا.... خستم... روبراه نیستم... کمکم کن!

فقط خودت میدونی تو دلم چه آشوبیه...

بغض دارم...

حالم بد...

دل نگرانم...

حس خوبی ندارم...

احساس تنهایی میکنم...

احساس میکنم در حال حاضر تنها ترین آدم روی کره ی خاکی هستم...

میدونم که یه مدته که برات بندگی نکردم ولی تو بازم خدایی کن برام و هوامو داشته باش!

راضی ام به رضای خودت

کمت دارم...

حال دلمو خوب کن ...

میدونم که میتونی

خدایا دوست دارم...

ببخش منو اگه گاهی کفر میگم... بنده ام دیگه... بنده هم که کلا کارش خطا کردن!

مثل تو که خدایی و کارت بخشیدن!

میدونم تو این مدت ناشکری زیاد کردم...

ولی مثل همیشه تو بگذر و نزار تو این حال و وضعیت بمونم!

خدایا راه مستقیم رو بهم نشون بده و دلم رو آروم کن..

تنها امیدم فقط تویی... تووووووووووووو

پس تنهام نزار و مرهم دل شکستم باش!

بخاطر همه چیز ازت ممنونم

ممنون

 

از كنارِ دلم تنها يك گذرِ ساده داشت، نميدانم من سر به هوا بودم يا او يك رهگذرِ ساده نبود ♡

زمان بارش باران دلم از غربت خورشید می گیرد،

و روز آفتابی هم دلم بی تاب باران است،

خدایا من به دنبال چه میگردم؟؟

چه میخواهم؟

نمیدانم. . . .

تومیدانی،خداوندا. . . .

هرآنچه خویش میدانی،برای من مقدرساز!

دوست داشتن دلي به وسعت دريا مي خواهد وانديشه اي به گستره گيتي...

بدون شرح...


به بعضي آدمها زود ميرسيم و از بي تجربگي از دستشان ميدهيم.
به بعضي ها دير ميرسيم و از دستشان ميدهيم.
به بعضي ها هرگز نميرسيم و با نداشتنشان بايد كنار بياييم.
همه ي ما آنقدر از دست دادنها و نداشتن ها را تجربه خواهيم كرد تا
روزي ايمان بياوريم به "زمان" !
به اينكه "زمان" درست از راه ميرسد و آنقدر ما را در تجربه هاي متفاوتي قرار ميدهد تا متوجه شويم؛ زندگي تركيبي بي نظير از نداشته ها و داشته هاست.
ايمان كه بياوريم، پذيرش شروع ميشود.
پذيرشِ زندگي با تمام ناتمام ها.
و بعد از اين پذيرش قادر خواهيم بود،
"آرامش" را حس كنيم...

تجربه هاي ما سرعت ما را تنظيم ميكنند.
اينكه به بعضي ها دير ميرسيم، و گاهي انقدر زود كه از دستشان ميدهيم. اين تجربه ها به ما كمك ميكنند كه سرعتمان با اكنون تنظيم شود.
زماني كه در "اكنون" قرار ميگيريم متوجه ميشويم چقدر نياز داشته ايم كه "تجربه كنيم"!
و اين تجربه هاي ما هستند كه به ما كمك ميكنند در رابطه هاي بهتر و پايدارتري در اكنونمان قرار بگيريم.
زندگي تركيبي بي نظير از نداشته ها و داشته هاست و اين يعني "اكنون" !

گاهی باید رفت

گاهی باید رفت تا گوهر وجودت آشکار شود
مانند دانه شنی که می رود ته دریا
و قسمت صدفی می شود
و فقط صدف می فهمد 
شنی که از درد کشیدن خسته شده
ارزش لولو شدن دارد...

من میتونم 

خدایا شکرت بخاطر همه چیز...

دوس دارم زندگی رووووووووووو 😀😃💕☺😊💪

خدایا...


آخَرین بار که دیدَمت ،
چه میدانستم آخَرین بار است ،
مَن که آدمِ آخَرین بارها نبودم ،
بلد نبودم ؛
خودت باید به مَن میفهماندی که
بیشتر نگاهت کُنم ،
چَشم هایَت را حفظ کنم ..
مجبورت کنم تا بیشتر قَدم بزنیم ،
بیشتر صِدایت را گوش کنم
بیشتر دست هایَت را ...
راستی آخَرین بار
اصلا دَست هایت را گرفتم ؟!
اصلا چرا اصرار نکردم که
یک فِنجانِ دیگر چای باهَم بنوشیم ..
"لعنت به تمام آخَرین بارهایی که نمیدانستیم .."

با هم بودن (دکتر شریعتی)

 

مرگ هراسناک نیست .

هراس مرگ از آن است که گریبان آدمی را تنها می گیرد و جدا می کند .

با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست. با هم مردن سخت نیست. با هم رنج بردن تلخ نیست. با هم

زیستن و در زیر این آسمان دم زدن غربت نیست.

همه بدی ها، سختی ها، تلخی ها و بی طاقتی ها و وحشت ها همه از تنهایی است. از مجهول ماندن است.

جدا مردن است.

 

زنها چیز های غیر منتظره را دوست دارند؛
وسط یک چهار راهِ شلوغ دوستت دارم شنیدن را،
دسته گل به مناسبت هیچ چیز را،
کلیدی که به جای ساعتِ هفت ساعتِ چهار بچرخد تویِ قفل را،
مردی که پیش بند ببندد و صورت کفیش عجیب دیدن دارد را...
زنها چیزهای غیر منتظره را دوست دارند؛
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را،
بوسه های ناگهانی را...


من از تبار زن های تکراری نیستم
من از نسل همان تافته ی جدا بافته ام...

منو شب و سکوت و موسیقی و بغض و اشک و سبکی!

و شب از نیمه گذشته... و کماکان من بیدارم!

دلم گرفته باز!

دارم اهنگ دل دیوونه،شهرام شکوهی رو گوش میدمو اشک میریزم تا سبک شم!

کلا بعضی وقتا اهنگ گوش کردن بغض ادمو میشکونه و به ادم احساس سبکیه 

عجیبی دست میده!

کلا این حال رو دوس دارم...

خدایا.....

دلم گرفته!


امروز ظهر نهار عدس پلو داشتیم ، نه اینکه بدمزه باشد ، من دوست ندارم
نهار نخوردم ، یک تکه خربزه با دست گاز زدم و رفتم سر درسم ، بقیه هم نهارشان را خوردند رفتند پی کارشان ، خیلی اتفاق خاصی نیفتاد نه بقیه تب کردند که من نهار نخورده ام نه من از گشنگی مردم
حالا من اگر عدس پلو را به زور میخوردم برنج و عدس و آب و روغن را که حرام می کردم هیچ ، هر قاشقی هم که پایین می دادم عذاب می کشیدم
اگر از تنهایی رنج می برید خواهشا به عدس پلو قانع نشوید ، بروید بگردید غذای مورد علاقه تان را پیدا کنید ، مثلا زرشک پلو با مرغ
اینکه از سر تنهایی وارد یک رابطه با کسی شوید که خیلی دوستش ندارید هم خودتان را عذاب می دهید و هم طرف مقابلتان را حرام می کنید
همیشه به خاطر نیازهایتان دست به هر کاری نزنید ، هیچ وقت عدس پلو را بخاطر گشنگی نخورید...

شروعی دوباره

و من بعد از مدتها دوباره شروع به نوشتن کردم!...

همچون موج در دریای وجودت غوطه ور باش و متلاطم تا لحظه ای آرامش نداشته باشی زیرا با آرامش انسان به عدم رهنمون می شود.

يه روز يه ترکه ميره سبزي فروشي تا کاهو بخره؛
اما عوض اينکه کاهوهاي خوب را سوا کند،
کاهو هاي نامرغوب را سوا ميکنه و ميخره!!
ازش مي پرسند:
چرا اينکار را میکنی؟
در جواب میگه:
صاحب سبزي فروشي پيرمرد فقيري است؛
همه مردم کاهوهاي خوب را ميبرند و اين کاهوها روي دست او ميمانند و من
بخاطر اينکه کمکي به او بکنم اينها را ميخرم؛
اينها را هم ميشود خورد!
اين "ترکه" کسي نبود جز
عارف بزرگ "آقا سيد علي قاضي تبريزي (ره)"
عارفي که 30 سال مرتب در ذکر مي گفت:
"استغفر الله".
مريدي به او گفت:
چرا اين همه استغفار مي کني؟
ما که از تو گناهي نديديم.
جواب داد:
سي سال استغفار من به خاطر يک "الحمد لله" نابجاست!
روزي خبر آوردند بازار شهر آتش گرفته، پرسيدم: حجره من چطور؟
گفتند:
مال شما نسوخته...
گفتم:
الحمدلله...
معنيش اين بود که مال من نسوزد مال مردم به درک!!
آن "الحمدلله" از سر "خودخواهي" بود
نه "خداخواهي"!
------------------------------
*چه قدر از اين "الحمدلله" ها، گفتيم و فکر کرديم شاکريم!!!...

زیباترین انسانهایی که دیدم...
چشم رنگی ها نبودند!!!
قد بلندها...
لب برجسته ها!!!
مو بلوندها...
هیچ کدام...
زیباترین نیستند!!!
مدلهای برندهای معروف...
زیباترین نیستند!!!
آنهایی که شبیه به ستارگان سینمای جهان اند...
زیباترین نیستند!!!
زیباترین ها...
فقط...
شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند...
انسانهایی که...
شبیه به حرفهایشان هستند!!!
آنهایی که بوی انسانیت...
از ده متریشان...
به مشامت می رسد!!!
آنهایی که چایت...
کنارشان سرد میشود...
و...
آرامششان در وجودت...
رخنه میکند!!!
اگر در زندگیتان...
یک زیباترین دارید...
قدرش را بدانید...
آنها بسیار...
اندک اند!!!
بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست
امّـــــــــــا........
آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست،
اقیــــانــــوس محبّـــت است.
بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ،
امّــــــــــا .....
سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی
بعضیها قد و قامتشان معمولیست
امّــــــــــا.......
حضورشان طپش قلب می آورد
بعضیها خیلی معمولی هستند
امّـــــــــا ........
همین معمولی بودنشان ، از آنها جذابیتی منحصر به فرد میسازد.

من اگر یکدم
به خود آیم 
و دریابم
که ازجنس خدا هستم
نمی میرم
ولی شاید که 
من چون کودکی
با جنس خود بازی کنم
یا شوم حافظ 
ولی چون شمس 
با رندان نظر بازی کنم
یا که در عین کمال 
حلاج وار
سر نهم بالای دار
با مرگ هم بازی کنم
من به تو گفتم 
نمی میرم
ولی
شاید که یک شب پیش خوبان
بی خبر از مُردنم
مُردم
اگر مُردم، مرا
در باغ سیب کافری دفنم کنید
یا بسوزانید مرا با چوب تاک
یا بشوئیدم درون چشمه ای از خون پاک
یا مرا چون زنده ای
در آبهای آبی
این سرزمین غرقم کنید
"طاهرجیناک"

اين روزها فهميده ام براي اثبات دوست داشتن، براي به دست آوردن دل آدمها، براي اثبات خوب بودن نبايد جنگيد!
بعضي چيزها وقتي با جنگيدن به دست مي آيند بي ارزش ميشوند!
اين روزها نسخه فاصله گرفتن را مي پيچم براي هرکسي که رنجم مي دهد...
اين را با خود تکرار ميکنم و مي بخشمشان...
نه بخاطر اينکه مستحق بخششند!
تنها به اين خاطر که "من مستحق آرامشم" ....

پدر روانشناسي دنيا 
فرويد 
از كتاب : روان ساده ، روان پاك

 نوروز مبارک ... 

گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی،
چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی...!
گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد،
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...
گاهی انگارضروری ست بِگندی درخود ،
تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی...!
گاهی ازحمله ی یک گربه،قفس میشکند،
تا تو پرواز کنی،راهی صحرا بشوی...
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست،
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی...
گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی،
"آخرقصه همآغوش زلیخا بشوی .

مشاعره ای زیبا بین بانو سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

دیوانگی

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری

از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم

بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم

گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی

رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم

با گونه گون سوگند ها، بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را، راضی ز آزارش کنم.

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

من چه می دانستم دل هر کس دل نیست

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

...

و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست

...

آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

...

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

...

حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

                                        لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

                                        روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

                                         اى بسا انسان رنجور و پریش

                                         سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زورآفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

                                        هرکه گرگش را دراندازد به خاک

                                        رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

                                       هرکه از گرگش خورد دائم شکست

                                        گرچه انسان مى‌نماید ،گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

                                       روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

                                        ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

                                       اینکه انسان هست این سان دردمند

                                        گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

                                        گرگها همراه و انسانها غریب

                                        با که باید گفت این حال عجیب?! ...

قصه گردو شکن

 

اولین بار که این شعر رو خوندم قشنگ یادمه...
سال ۱۳۷۷ بود... یعنی۱۶سال پیش !

خدایا چقدر زود گذشت !!!

کلا از بچگی به شعر علاقه داشتم و با خوندن شعر یجورایی آروم میشدم .
این شعرم تو صفحات آخر تقویم سال ۷۷ نوشته شده بود .هر وقتم که میرفتم تو بطن شعر اشکم در می یومد! 
چون خیلی خوشم اومد از شعرش ، بعد از چند بار خوندن حفظ شدم!
و هنوزم از حفظم...

فقط اینکه اگه میخواین بخونیدش لطفا با احساس بخونین 

کودکی در کوچه گردو می شکست

ناگهان تیغی بزد بر پشت دست

خون آن می ریخت بر روی زمین

چهره اش غمگین شدوجانش حزین

گفت: یا رب من مریض وبی کسم

نزد مردم کمتر از خاروخسم

بچه ها شاداب ونازی نازی اند

سالم وسرگرم درس و بازی اند

من برای لقمه ای نان ولبو

می دوم کوچه به کوچه،کوه به کوه

می فروشم گردوی بشکسته را

می کشم پاهای سردوخسته را

من ندیدم از ازل روی پدر

مادرم را هم گرفتی بی خبر

تو جدا کردی مرا از مردمان

هیچ غمخواری ندارم در جهان

هر کجا شب میرسد سر میکنم

با نم اشکی گلو تر می کنم

هیچ موجودی نمی باشد بتر

در میان خلقت از نوع بشر

تو مرا محتاج انسان کرده ای

تو مرا تنها و حیران کرده ای

دست من را هم بریدی ای خدا

من نبودم مستحق این بلا

آنقدر زاری نمودو گریه کرد

تا که خوابش برد روی سنگ سرد

دید رویایی قشنگ ودلپذیر

خانه ای زیبا وبزمی بی نظیر

در میان جمع مادر را بدید

جامه ای پوشیده چون برف سفید

دامنش را سخت چسبیدو فشرد

شربتی از دست اوبگرفت وخورد

ناگهان آرامشی آمد پدید

غصه رفت ونوبت شادی رسید

تا سحر افسانه پندار شد

صبح زود از خواب خوش بیدار شد

بعد از آن هم مدتی آن نونهال

بود در رویای شیرین خیال

خفتن اندر عین بیداری خوش است

مستی اندر حال هوشیاری خوش است

بلبلی در سوگ بوستان وچمن

گوییا می گفت با خود این سخن

زندگی خواب وخیالی بیش نیست

گریه هاوخنده های ما دمی ست

رفته ماضی ها به ملک نیستی

تونه ای آینده بنگر چیستی

از جلال این نکته بشنو ای صنم

صبر اگر باشد ز ناکامی چه غم...

میگفتی 'یکی هست' ...حالا رفتی ...دیگه کسی نیست ‌
' جاده ی احساسم یه طرفه' میشه 
بی حضور صدای نابت 
'بغضم 'میشکنه از غم نبودت 
دیگه 'نگرانت نیستم '...میدونم که جات راحته
صدای شرشر بارون نیست ..
صدای اشکایه من که 'ستایشت 'میکردم 
رفتی' یکی یکدونه ی 'موسیقی نسل من 
به خدا میسپارمت ...توهمیشه جاودانه ای...

چه جمعه ی دلگیری...!
مرتضی پاشایی هم رفت .......
با آهنگاش اشک ریختم...
اما آهنگاش برام خاطره شدن...
روحش شاد ، ... رفت و راحت شد !!!

خدایااااااااااااااا... از تو خیلی دورم ... خیلی !

خدایا لحظه های بی قراری و دلگرفتگی، لحظه های ناب زندگی انسان است؛ شاید خدا میخواهد در این لحظه ها

 که ارتباط تو با دیگران به هر دلیلی قطع میشود، خود را به تو نشان دهد و ارتباط عمیقی بین تو و خدا ایجاد

 کند. این لحظه ها را از دست ندهیم، از آن فرار نکنیم، دلگرفتگی یعنی دل ما از همه خسته شده و خدا را

 میخواهد ... خدا ‍!

یک داستان بسیار زیبا

چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه…
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه…
چقدر خوبه مثبت ديدن…
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم…
شما چي فكر ميكنيد؟
"چقدر عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم”

وقتی توی آفریقا در هر پنج ثانیه یک کودک از گرسنگی میمیرد. شکست عشقی بعضی ها خیلی خنده دار

 به  نظر می آید !!!

یه حس خوب

امروز خوشحالمممممممممممم :-)))

انگیزه انجام یه کاری رو پیدا کردم .

خدایا خسته ام ...

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد “بلندم کن “


گاهی ... فقط گاهی ... دلم می خواهد خودم را فراموش کنم ...

به جایی دور بروم ...

جایی که مرا نشناسند ... جایی که کسی را نشناسم ...

فریاد خفته در گلویم را آزاد کنم و بگویم :

من بریدم دنیا ...

من خسته ام خدا ...

تنهام نزارررررررررررررررررررررررررررررر !

ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﻮ ! ﻓﺮﻭﻍ !

ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﻤﯽﺳﭙَﺮﺩ ...

ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦِ ﮔﺮﺳﻨﮕﺎﻥ،

ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽﺳﺖ ! 

من آن بالا خدایی را دارم که با بودنش همه چیز خوب است ...

خدایا بی تو هیچم؛

وقتی به من، از من نزدیکتری؛

دیگر چه جستجویی ...؟

خدای من ...

نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی

میان این دو گمم

هم خود را و هم تو را آزار میدهم

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی

و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی

آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ” ...

یک آهنگ دوست داشتنی و دلنشین از بهنام صفوی ...

یه احساس عجیب دیگه می خوام
همونی رو که قلبم میگه می خوام

یه صبح دیگه و یه حال تازه
یه رویایی که آرامش بسازه

یه احساس عجیب دیگه می خوام
که پیدا شه میون اشک چشمام

دلم می خواد روی ابرا بشینم
تا دنیا رو از این بهتر ببینم…

خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره

می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم

کنار تو همه چی خوب میشه
می تونم عاشقت باشم همیشه

دلم قرصه به خورشید و به ماهت
دلم قرصه به گرمای نگاهت
دلم قرصه به گرمای نگاهت

خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره

می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم


 انسانم...

ساکت, چون درخت سیب !

گسترده, چون مزرعه ی یونجه !

و بارور, چون خوشه ی بلوط !

به جز خداوند, 

چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!

(حسین پناهی)

خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا

زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را

یکی مثل نسیم سرد می گوید:

" کنارت هستم ای تنها"

و دل آرام می گیرد.....

تقصیر من نبود ... تو عاشقم شدی !

فروغ میگه : شهامت میخواهد سرد باشی اما گرم لبخند بزنی !

اما من میگم شهامت میخواهد گرم باشی اما سرد لبخند بزنی !

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ... ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ
ﺧﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ ! ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ! ﻧﻪ
ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ! ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﻣﯿﺸﻮﺩ !ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ! ﭘﺪﺭﻡ
ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ... ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ !
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ
ﺧﻨﺪﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ !!!ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ
ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﻢ
ﻣﯿﮕﻭﯾﺪ!!! ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ! ﭼﻪ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﯾﺴﺘﻢ .

کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند..........
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه ،همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم...!!


دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ


ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ


دانی که از آدمی چه ماند پس مرگ


عشق است و محبت است و باقی همه هیچ ...


دختر ها فریاد نمی زنند فقط سکوت می کنند و زجر می کشن . . .

امشب بعد از مدتها بالاخره موفق شدم فیلم " هیس دخترها فریاد نمی زنند "رو ببینم ، هرچند که

 موضوع فیلم رو از قبل می دونستم اما دوست داشتم خودم فیلم رو ببینم .

 این فیلم رو دیدم و مدام بغضم گرفت و اشک ریختم ...

دختر بودن تو یه مملکت  به ظاهر اسلامی  کثیف‌ ، فاسد و محدود  خیلی سخته . . . خیلی . . .

مسأله ای که تو این فیلم بهش اشاره شده واقعا دردناک بود .....

 من خودم یه دخترم و با تمام وجودم این حس رو میتونستم درک کنم ...

بنظر من  برای یه دختر شرافت و آبروش تو زندگیش از همه چیز مهمتر و با ارزشتره .... 

و هیچی هم بدتر از این نیست که آبروش لکه دار بشه !...

 از همه بدتر اینکه همیشه عذاب وجدان کار نکرده همراهت باشه و خودت رو مقصر بدونی !!!

چند سال پیش متوجه همچین قضیه ای تو زندگی یکی از دوستای نزدیکم شدم . . . 

اما بجز دلداری کار دیگه ای از دستم بر نیومد!

 این جریان واقعا زندگیش رو تحت الشعاع قرار داده بود که حتی بعد از ازدواجش همدامنگیر زندگیش شده بود !

لعنت به هر کسی که فقط بخاطر یه هوس زود گذر زندگی یه دختر رو برای همیشه داغون میکنه ...

اینجور افراد مثل حیوونایی هستن که فقط پیرو غریزه ان نه چیز دیگه ....

والا بازم به حیوونا که به جفت بقیه کار ندارن!!!!

برای همچین کسایی واقعا 100 بار اعدام هم کمههههههههههههههه...

خدایا ..... خودت اون بالا جای حق نشستی ... پس خودت سزای کارشون رو نشونشون بده!

اینم یکی از دیالو گهای قشنگ فیلم  ؛ صحنه دفاع متهم از خودش تو دادگاه   :

شیرین : از کی دفاع کنم؟ از یه جسد! ، من مُردم، من تو 8 سالگی مردم چون کسی نبود حرفامو بشنوه!

ﺩﻓﺘﺮ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ دختر:

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﻬﻢ ﺯﺩﻡ
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻫﺴﺘﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﯿﺴﺘﻢ ...
ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﺮﻭ ﺑﻤﻮﻥ...
ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﻡ...
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ...

ﺩﻓﺘﺮ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﭘﺴﺮ :

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﻬﻢ ﺯﺩ
ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻫﺎﻣﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﮕﻢ ﭼﺮﺍ ؟ !
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯﺵ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﻧﺮﻩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺭﻡ... ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ
ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ...

پائولو کوئلیو

 کسی که واقعا دوستتان داشته باشد تحت هیچ شرایطی از شما نخواهد گذشت !

هی رفیق!
بدون "چتر" کنار من قدم نزن…!
خیس دلتنگی هایم میشوی!!
دنیای
من…
ابری تر از آن است که فکرش را میکنی…

عشق مثل نماز خوندن میمونه ... هر وقت که نیت کردی دیگه نباید به اطرافت نگاه کنی!

و باز هم انتخاب ........ باز هم انتخاب یه همسفر برای زندگیت !

چقدر اینجور انتخابات سخته برای آدم :-(

اگه به من بود که هیچ وقت به هیچکس متعهد نمی شدم چون تعهد مسولیت داره ... 

دلبستگی میاره ... و در کل آدم درگیر میشه دیگه....

یعنی یجورایی دیگه فقط به خود تعلق نداری !

هرچند که من فکر میکنم آدم مسولیت پذیری هستم اما خب بازم ....

نمی دونم .... شایدم من یکم سخت میگیرم !!!!!

من شخصا قضیه ازدواج رو خیلی دور میبینم اما به قول مامانم آدم که تا آخر عمرش نمیتونه تنها باشه

 ( انگار مامانم از دستم خسته شده و میخواد به قول معروف شوهرم بده )

البته تنهایی رو راست میگه چون اخیرا یکمم همچین احساس تنهایی میکنم و من آدمی نیستم که بتونم تنها

 زندگی کنم.

یعنی تنهایی از پس خودم و زندگیم بر میاما ولی خب نیاز به یه پشتیبان عاطفی رو هیچوقت نمیشه

 انکار کرد!

راستی شما ها معیاراتون برای ازدواج چیه ؟ یا بهتر بگم ؛ مهترین معیار برای انتخاب همسر چی میتونه باشه؟

هیچ زنی را ، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یکباره عاشق مردی شود! . زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه میزنند. اما امان از وقتی که زنی ، در وجود مردش ریشه بدواند . این جور عشق های یک زن را ، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد . حالا میخواهد تبر زمان باشد ، یا حتی تبر مرگ ... . اما چرا ... همیشه یک استثنا وجود دارد و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن ، . . . "خیانت "به عشق اوست !

گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت برای کسی که تفاوت میان این دو را درک نمی کند، 

مشخص شود !

گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید !

گاهی نباید صبر کرد !

باید رها کرد و رفت تا بدانند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای !

گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند!

گاهی باید بد بود برای کسی که قدر خوب بودنت را نمی داند!

و گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد ...

آدمها همیشه صبور نمی مانند ... 

یکجا در را باز می کنند و برای همیشه می روند .......