انسان های ساده را احمق فرض نکنید ؛ باور کنید آنها خودشان نخواستند که “هفت خط” باشند …

متنفرم از آدمایی که فکر میکنن آدم مثبتی هستی و میخوان به اصطلاح خودشون یجورایی خرت کنن ...

بابا ؛ آخه کی گفته که هرکی منفی نباشه احمق و زود باور و میشه ازش سواستفاده کرد!!!

خیلی بده که احساس کنی بهت به چشم یه آدم چشم و گوشت بسته و آفتاب مهتاب ندیده نگاه کنن!

 نخوردیم نون گندم اما دیدیم که دست مردم .....

خدایا ما آدما داریم به کجا میریم ... کجاااااااااا

ارزش های انسانی پس کجا رفتن !

چقدر همه چیز خوی حیوانی به خودش گرفته :-(

فارغ از آن ...

فارق از این...

فارغ از دین....

فارغ از هر کیش و آئین مهربانی را بیاموز....

شبهای بلند

بی عبادت

چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت

چه کنم

مردم همه گویند

خدا می بخشد

گیرم که ببخشد

ز خجالت چه کنم?!

دلم تنگ است

      دلم اندازه حجم قفس تنگ است

                  سکوت از کوچه لبریز است

                            صدایم خیس و بارانیست

                                     نمی دانم چرا در قلب من پائیز طولانیست؟!...

زندگی مگسی

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.
یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید.صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود. 
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱روز است.
با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم. 
غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام! 
شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد. 
من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته. 
شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم. 
شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند. 
شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند. 
شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند. 
مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند… 
مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست… 
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم: 
کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.
کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.
کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی. 
آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم. 
نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…

تولدی دیگر از دختر آبان

میدونین خداوند چرا آبانی ها رو خلق کرد ؟
برای اینکه
 غرور , عشق ,
وفاداری , تنهایی ,
سکوت , غم ,
اراده و غیرت رو
با هم در یک پکیج خلق کنه . . .

28 پاییز هم گذشت...

امان از وقتی که دلت از خودت پر باشه

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا من آدم بشو نیستم!!!!!!!!!

دیگه از دست خودم خسته شدم...............

دیگه از خودم بدم میاد  :-(

آخه این چه وضعیه !

ای داد و بیداد از دست خودم

آخه مگه آدمم اینقدر ضعیف میشه

دیگه نمیدونم باید چیکار کنم

احساس میکنم ارادم خیلی سست شده ، خیلییییییییی

کاش میشد یجوری خودمو تنبیه کنم!!؟!

حالا که اینطور شد با خودم تا اطلاع ثانوی قهرم...... تا بلکه آدم بشم ...

آ ه ه ه ه ه ................

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات  محبوبش
از طبقه پایین به مشامش رسید.  او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از
جایش بلند شد.  همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج
شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در
آشپزخانه رسید  و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات
محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است  و یا اینکه همسر وفادارش
آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین
ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.  او آخرین تلاش خود را
نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش
گذاشت  و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست
لرزان خود را به سمت ظرف برد  که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت :
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!
****
به جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی  کوچک یادم کن.
 به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم  کن . به جای
متن های تسلیتی که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام  کوچک خوشحالم کن.

ما امروز به هم نیاز دارم نه فردا

...................... به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگ عزیزانمان بر تابوت
آنها می  گذاریم شاخه ای از آن را همين امروز به آنها هديه کنیم..........................

شعر جواد نوروزی در پاسخ به شعر حمید مصدق و فروغ فرخزاد ...

تو به من خنديدي ، و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق درين پندارم
كه چرا
خانه ي كوچك ما سيب نداشت.
حميد مصدق

و اينم جواب فروغ فرخزاد به  شعر استاد مصدق خيلي زيباست:
من به تو خنديدم ،چونكه ميدانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نميدانستي
باغبان باغچه ي همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم ، تا كه باخنده ي تو
پاسخ عشق تو را ،خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان منو
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه ي تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق درين پندارم
كه چه ميشد اگر
باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت.
 فروغ

 دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد 
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
 " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
 جواد نوروزی

دلم یه مخاطب خاص میخواد ...

دردهایم را لایک کردند و گفتند زیبا بود... نمیدانستم مگر درد هم زیبا میشود ؟ هی رفیق مجازی

... نوشته هایم دست خودم نیست دلم مینویسد و من فقط نگاه می کنم... به عبور روزهایم و 

دغدغه های فراموش شده ام !

اگه خیلی وقته گوشیت زنگ نخورده...

اگه یه روز صبح موقع بیرون رفتن گوشیت رو جا گذاشتی؛

۱۲ شب اومدی دیدی نه کسی زنگ زده نه یه پیام جدید داری ...

معنیش این نیست که کسی دوست نداره!

معنیش اینه که همه ی کسانی که دوست دارن کنارِتَن!

پس یعنی من آدم خوشبختی ام  که همه کنارمن نه به یادمن !؟!

اصلا کنار هم بودن بهتره یا به یاد هم بودن؟

... و این هم از بله برون داداش محمود .......

ما ایرانیا رسم و رسومات خاص خودمونو داریم ، من شخصا خیلی از این آداب و سننو قبول ندارم . اما خب 

از قدیم میگن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو !!! 

 به قول یکی از دوستان : "پایبند بودن به ایدئولوژی های جامعه و خانواده دست آدمو در تغییر و دگرگون 

کردن وضعیت میبنده"

هر چند که بعد از چندین دهه در آینده خیلی از این رسوم تغییر میکنه و یا کلا حذف میشه .

پس به امید اون روز ...

امروز خیلی خوب بود... روزی پر از شادی و انرژی مثبت همراه با همکاران در شیان :-)

هـَمــه بـدهے هایـــَم را هــَم کـِـه صــآفــ کـُـنـم

بــه " دل خــود " مــدیـون مےمــآنم...

بــرای تمـام "دلــم مےخواســـت" هاے

بے جواب مــانـده اش!!!

امروز بعداز مدتها با یکی از همکارام بعد از شرکت رفتیم خرید البته من قصد خرید چیز خاصی رو نداشتم بیشتر برای 

همراهی رفتم . . . خلاصه که رفتیم خرید و حالا نخر کی بخر :-)))))

همکارم که بهم میگفت حالا خوبه تو قصد خرید نداشتیااااااااااااا!!!

آخه بنظرم قیمت همه چی اونجا مناسب بود چون یه نمایشگاهی رفته بودیم که بخاطر شروع مدارس زده بودن و

 قیمت اجناس خوب بود .... خلاصه که من هر چی که خوشم اومد رو گرفتم مانتو ، کیف ، کفش ،زیور آلات، لباس

 مجلسی ،روسری ، عطر و اسپری و.... راستی مهترین خریدم رو داشت یادم میرفتا ، کلی هم خوردنی خوشمزه

 گرفتم از جمله یه لواشک محلی ترش با طعم اناررررررررر ;-)

خلاصه که به قول بچه ها امروز کلی پیاده شدم رفت . اما خب خوب بود چون خرید کردن رو دوست دارم یه انرژی

 خاصی بهم میده :-)

امروز یجورایی منم حس بچه مدرسه ای ها رو داشتم که برای شروع مدرسه از سر تا پا خرید می کنن.

بچه که بودم دو زمان رو خیلی دوست داشتم یکی دم عید یکی ام وقت شروع مدارس ، چون در هر دو حالت

 همیشه همه چی میخریدم و کلی هم ذوق وسایل و لباس های نو ام رو می کردم ..... یادش بخیر .....

خدایا چقدر زود بزرگ شدیم!

ما زنده از آنیم كه آرام نگیریم - موجیم كه آسودگی ما عدم ماست

دلتنگم...

اما نمی دونم دقیقا دلتنگ چی یا کی !!!

فقط میدونم دوست دارم شرایط رو یه جوری تغییر بدم

نمیخوام دچار روزمرگی شم 

احساس میکنم رندگیم داره یکم روتین میشه و باید جلوش رو بگیرم

حالا با یه کلاس تخصصی رشتم ،باشگاه ورزشی، کلاس زبان یا ادامه تحصیل برای ارشد یا شایدم یه انتخاب ...

در کل باید شروع کنم دیگه .... شروع یه تغییر جدید و سازنده برای زندگیم .

*********************************************************************************

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است 

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند 

قارچ های غربت؟

من نمی دانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید، عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید بازی کرد، چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است

" سهراب سپهری "

بزرگی می گوید:

برای داشتن چیزی که تا به حال نداشته اید باید کسی باشید که تا به حال نبوده اید!

مانــــدن پــــای عشقــــی کــــه تــــو را پــــس میزنــــد

هیــــچ کــــس نفهمیــــد 

کــــه زلیخــــا مــــرد بــــود...! 

مــــردانگــــی می خواهــــد، 

مانــــدن پــــای عشقــــی کــــه تــــو را "پــــس میزنــــد" .....!!! 

دوستت دارم هایت را بشمار...

دوستت دارم‌هایت را بگو..
نکند قلبت بتپد برای کسی و نگفته باشی…
نکند پنهان کرده باشی قلبت را در زیر هزار خروار دلیل و بهانه و کم‌رویی و خجالت…
نکند نداند که دوستش داری… بگو...
بگو که دوستش داری، از دلیل‌هایت مگو که همین بزرگترین دلیل زندگی‌ات باشد که اینگونه قلبش از تپش بازنایستد با تپش‌های قلبت...
نگو که می‌داند، بگو که بشنود با تک‌تک سلول‌هایش،دوست دارد دوستت دارم گفتن‌هایت را...
بگو قبل از آنکه گوشی برای شنیدنش نمانده باشد...
مبادا آنگاه بگویی که دیگر قلبت نه برای او، که برای هیچ یا شاید برای دیگری می تپد…
نه، دیگر نگو… نگو دوستش داشتی، بگو دوستت دارم! 
دیگر نگو که تپش‌های قلبش که گاه گاهی بی دلیل می تپید، پی می‌برد به آن راز نگفته، دلیلِ بی دلیل‌های تپیدن‌هایش...
نکند دیر بگویی و باز بیاستد قلبی از تپیدن… 
کجاست آن قلبی که برایم می تپید ؟!! کجاست تا بگویمش: بتپ‌! بتپ قلب کوچکم! بزن! محکمتر بزن...
با صدای بلند با هر تپشت بگو که دوستم داری… بگو! اکنون بگو که قلبم از تپش نایستاده..
اکنون که به تو احتیاج دارم..
بزن قلب کوچکم… بزن که تار دلم می‌لرزد از منحنی‌هایِ نواختنِ دست‌های لخت و بی واسطه ات… بزن… 

برایم بزن قلب کوچکم، پنهان مکن قلبت را که روزی پنهان خواهیم شد در قلب خاک‌ها...



مرد بودن یک خصیصه است یک صفت است...زن هم میتواند مرد باشد.  

اگر راحت دل بکند...

بی عاطفه باشد...

مغرور باشد...

بی رگ باشد...

بگیرد و ول کند...

کلا بی قید بودن یعنی مرد بودن!

نظر شما چیه؟

یکی از آهنگ های مورد علاقه ی من ، آهنگ ستاره از گروه سون... 

که هر وقت گوش میدم یه حس دلتنگیه خاصی بهم دست میده ، طوریکه بغض میکنم و اشک تو 

چشمام حلقه میزنه ! 

جدیدا انگاری خیلی حساس و زود رنج شدم :-(


از دست تو نیست دل من از گریه پره

مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره

دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن

نباشی بی تو باز میمیرن می ریزن بی تو هر دم میبارن

تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی

تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی

تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون

داره دلمو می بره، می بره بی نام و نشون

اون ستاره همون چشمای توئه تو آسمون

داره پر پر میزنه دلم واسه دیدن اون

تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی

تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی
.
.
.

همیشـــه نمی شود خود را به

  بـی خیــالـی زد و گفــت :

تنهـا آمده ام ؛ تنهـا مـیروم …

 یه وقــت هـایـی,و شایــد

 حتــی برای ساعتـی یا دقیـقه ای ؛

 کـــم مــی آوری …

 دل  وامانــده ات یـک نفــر را

   مـــی خواهــد 

که تــا بینهــایــت عاشقانه

  دوستــَش بداری …!!!

درگیر ِ من خواهی بود...

و تظاهر می کنی

نیستی،

مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد

من،

می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام...

"تو"

دیگر

خوب نخواهی شد ...

همیشه باید کسی باشد که معنی سه نقطه های انتهای جمله هایت را بفهمد ...

مهم نیست اگر انسان برای کسی که 

دوستش دارد غرورش را از دست بدهد

اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور

کسی را که دوست دارد از دست بدهد

حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است!

هرچه توان انسان کمتر باشد ادعای او بیشتر است!

و هرچه توان انسان بیشتر شود ادعایش کمتر میگردد

دکتر حسابی

من از عقرب نمى ترسم ولى از نيش ميترسم...
از آن گرگى كه مى پوشد لباس ميش ميترسم...
از آن جشنى كه اعضاى تنم دارند خوشحالم...
ولى از اختلاف مغز و دل با ريش مى ترسم...
هراسم جنگ بين شعله و كبريت و هيزم نيست...
من از سوزاندن انديشه در آتيش ميترسم...
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنياد است...
من از شلاق افكار تهى بر خويش مى ترسم...
كلام آخر اين شعر يك جمله و ديگر هيچ...
كه هم از ريش و ميش و ريش و هم از خويش...مى ترسم...

چقدر بعضی وقتا انتخاب سخت میشه !!!

گفتگوی جرّاح قلب با مکانیک اتومبیل

 استاد مکانیک داشت سرسیلندر یک ماشین هوندا را باز می کرد که چشمش به یک جراح مشهور قلب افتاد که به داخل تعمیرگاه می آمد. جراح داخل شد و منتظر ماند تا مکانیک بیاید و نگاهی به ماشینش بیندازد. ناگهان مکانیک با صدای بلند گفت « سلام دکتر، می خواهی یک نگاهی به این موتور بیندازی؟» جراج که قدری متعجب شده بود، نزدیک تر رفت و کنار هوندا ایستاد. مکانیک کمر راست کرد و دست هایش را با یک تکه پارچه پاک نمود و گفت «دکتر، به این موتور نگاه کن. من قلبش را باز کردم و والف ها را بیرون آوردم و هر قسمتی را که آسیب دیده بود یا تعمیر یا عوض کردم و بعد هم همه چیز را سر جای خودش گذاشتم و حالا ماشین مثل روز اولش کار می کند. اما یک سؤالی دارم. چطور است که من باید فقط سالی بیست و چهار هزار دلار در آمد داشته باشم و شما سالی یک ملیون و هفتصد هزار دلار، و این در حالی است که هر دو اصولا یک کار را انجام می دهیم؟» جراح مکثی کرد و به بغل ماشین تکیه داد و آهسته زیر گوش مکانیک گفت « اگر مردی این کار را وقتی موتور روشن است انجام بده!»


میدونی ؛

مشکل اینه که وقتی‌ با کسی‌ تموم میکنی‌ 

خیلی‌ بیشتر در موردش فکر میکنی‌ 

تا وقتی‌ باهاش هستی‌ !

یادت باشد ..

دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا !!

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.

حواست باشد ؛

دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است.

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...

صبور باش و ساکت ...دارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...

صبور باش و ساکت ...

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست که از ديده ي من رفتي ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقيست
آتشي سرکش و سوزنده هنوز

حميد مصدق

یکی از متن های دلنشین شل سیلور استاین

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن .
نگفتم : برگرد
و يك بار ديگر به من فرصت بده .
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،رويم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
نگفتم : عزيزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ،
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.
گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ،
من آن را سد نخواهم كرد.
حالا او رفته
و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم
نگفتم : اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود.
فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم
گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.
نگفتم :باراني ات را درآر...
قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.
نگفتم :جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ، خدا به همراهت .
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی!

بلکه برای اینکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند!!!

سوال استخدامی

مصاحبه برای استخدام

مصاحبه کننده : در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. الان چند عدد آجر داریم ؟

متقاضی : 499 عدد !

مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل داخل یخچال را شرح دهید.

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال - مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید !

متقاضی : مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم - مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در میاریم - مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال - مرحله چهارم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : شیر واسه تولدش مهمونی گرفته، همه حیوونا هستن جز یکی. اون کیه ؟

متقاضی : گوزنه که تو یخچاله !!

مصاحبه کننده : چگونه یک پیرزن از یک برکه پر از سوسمار رد میشود ؟

متقاضی : خیلی راحت، چون سوسمارا همشون رفتن تولد شیر !!

مصاحبه کننده : سوال آخر. اون پیرزن کشته شد، چرا ؟

متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرق شد ؟

مصاحبه کننده : نه، اون یه دونه آجری که از هواپیما انداختی پائین خورد تو سرش مرد !!! 

شما مردود شدین، نفر بعدی لطفا 

اندوه که از حد بگذرد
جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !
دیـــگـر مـهـم نـیـســت :
بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛
دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...
آنـچه اهـمـیـت دارد
کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است
که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد !
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی
و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه ...

اگه کسی رو دوست داری بهش بگـــو ...

رک تو چشماش نگاه کن و بگو فلانی من دوستت دارم

به همین راحتی ...

بنظر من ارتباط فیس تو فیس یا بهتر بگم چشم تو چشم خیلی خوب جواب میده

دنیآ کوتاه تر از اونه که "دوستت دارم"هاش رو بزاریم واسه لحظه ی آخر...

از چی میترسی ؟ آخرش اینه که بگه من دوست ندارم !!!

از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی،می بُری ...

و من الان خسته ام ، هم روحی هم جسمی 

دلم یه اتفاق خوب می خواد ... 

آیا شما هم این نیمکت را داريد؟

روزی لویی شانزدهم درمحوطه‌ کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید.

از او پرسید : تو برای چی این ‌جا قدم می‌زنی و از چی نگهبانی میکنی؟

سرباز دستپاچه جواب داد : قربان من را افسر گارد این ‌جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید : این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت : قربان افسر قبلی نقشه‌ قرار

گرفتن سربازها سر پست‌ها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدا زد و گفت : من علت را می‌دانم، زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت

به افسر گارد گفت نگهبانی را این ‌جا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!

و از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی این ‌جا قدم می‌زند!

فلسفه‌ عمل تمام شده، ولی عملِ فاقدِ منطق، هنوز ادامه دارد!

آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می‌کنید؟

 


آنان که امروز به بودنشان عادت کرده ایم

نبودشان را ثانیه ای تاب نمی آوریم

بیایید یا عادت نکنیم

و یا اگر عادت کردیم، قدر عادتهایمان را بدانیم

که از بودن تا نبودن فاصله ای نیست جز یک نگاه

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺭو ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ 

 ﺑﺪوﻥ ﻫﻨﻮﺯ " ﺗﻮ " ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﻫﺴﺘﯽ...

من دلـم می خواهد

ساعتی غرق درونم باشم !!

عاری از عاطفـه ها…

تهی از موج و سراب…

دورتر از رفــقا…

خالی از هر چه فراق..!!

من نه عاشــق هستم ؛

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…

من دلـم تنگ خودم گشته و بس...!!!

ما آدم ِ رابطه‌های دونفره‌ایم....
هر چقدر هم که زور می‌زنیم که این‌طور نباشیم، نمی‌شود....
لازم هم نیست که حتما عاشق و معشوق باشیم
ما حتی توی روابط مونث با مونث و مذکر با مذکرمان هم دونفره‌ایم.
جمع حالمان را بد می‌کند. باور کن.
برای همین است که همیشه بعد از هر قرار ِ دسته جمعی نصفمان از نصف دیگرمان دلگیر می‌شود.
همیشه توی این جمع‌ها "من"ـی هست که "تــو"یی را دوست دارد و "او"یی که "تـو" بیشتر از "من" تحویلش می‌گیری...!

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

ماکس جواب می دهد:چرا از کشیش نمی پرسی؟

جک نزد کشیش می رود و می پرسد: جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.

کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم....

.

.

.

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم ؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً پسرم. مطمئناً ...

واعظی پرسید از فرزند خویش 
هیچ می‌دانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی‌آزاری و خدمت به خلق 
هم عبادت هم کلید زندگی است

گفت: زین معیار اندر شهر ما 
یک مسلمان هست آنهم ارمنی است! 

به قول آقای تن افلاک :

ایرانسل: همتون تنهایید،همراه اول دروغ میگه !!!

خدایا

نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی...

میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار می دهم!

هرچه تلاش کردم، نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی

و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی...

گاهی نه نوشتنت میاد .. نه حـالِت خوبِ ..

فقط .. یه کوچولـو ی کوچولو میخوای سرتـوبذاری روپاهای خـدا و ... گـریـه کنی!!

اونم محض خـاطرِ .. دلتنگی ..!!

دلتنگِ خودت ..خدات یا ...

هـزارتا دلیــل دیگه ..

دیشب دلــم بارون میخواست ..

"کاش میشد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم"

شاید اگه یادمون نمیرفت که آدمیم ...

که کی ما رو آفریده...

که برای چی ما رو آفریده ...

خیلی از کارایی که الان میکنیم رو نمی کردیم

شاید اونجوری زندگیمون خیلی قشنگتر بود

و آرامشمون خیلی بیشتر

نمیدونم شاید ...

احساس آدمی رو دارم که انگار به ته خط رسیده !

نمی دونم چرا داشته هامو نمیتونم ببینم و همش نداشته هام میان جلوی چشمام............

خدایااااااااااااااااااااا....................................

راستش اینه که آدم هیچ وقت نمی دونه چی می خواد، آدم فکر می کنه یه جور آدم مشخص رو می خواد..و بعد یکی رو میبینه که هیچی از چیزهایی که می خواسته رو نداره
و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!

وودی آلن

شخصی به یکی از مؤسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت: "من به دنبال یک همسر می گردم. لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم."

مسئول مربوطه پرسید: "لطفاً خواسته های خودتان را بگوئید."

- خوشگل، مؤدب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب برقصه و بخونه. در تمامی ساعاتی از روز که تو خونه هستم و بیرون نرفتم منو سرگرم کنه. وقتی به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالب تعریف کنه و هر وقت که خواستم استراحت کنم ساکت باشه...

مسئول مؤسسه با دقت به حرف های او گوش کرد و در پاسخ گفت: "فهمیدم. شما به تلویزیون احتیاج دارید!"

زن گاهی سعی می کند...
مردانه بازی کند...
مردانه کار کند...
مردانه قدم بردارد...
مردانه فکر کند...
مردانه قول دهد...
اما هر کاری هم که بکند زن است...
احساس دارد...
لطیف است...

یک جا عقب می نشیند و محبت تـــــو را می خواهد...

چه  روزگار نا مردیست ......
 
حالا که پر ازحرفیم ،

دیگر 

زنگ انشاء نداریم...

دلتنگ كه ميشوي ديگر انتظار معنا ندارد 

يك نگاه كمي نامهربان 

يك واژه ي كمي دور از انتظار 

يك لحظه فاصله 

ميشكند بغضت را ...

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من..
من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و یک دنیا ذکر که درونم لبریز شده از شعر حقیقت جویی
من خودم هستم و هم زیبایم
من خودم هستم و پا برجایم
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فراق
من نه عاشق هستم نه حزینِ غمِ تنهایی ها
من نه عاشق هستم و نه محتاج نوازش یا مهر
من دلم تنگ خودم گشته و بس 
منشینید کنارم پی دلجویی و خوش گفتاری که دلم از سخنان غم و شادی پر شد
من نه عاشق هستم و نه محتاجِ نگاهی
من خودم هستم و می
با دلم هستم و هم سازی نی
مستی ام را نپرانید به یک جمله ی........"هی"

بذار یک چیز پیش پا افتاده بهت بگم.
ماها از نظر عاطفی ناشی هستیم و نه من و نه تو تنها، همه!
مساله ناراحت کننده همینه. . .

به ما همه چیز رو دربارۀ بدنمون، وضع کشاورزی، ریشه مربع عدد پی
یا هر زهرمار دیگری که اسمش چیز هست، یاد می دن، 
ولی دربارۀ روحمون یک کلمه به ما یاد نمی دن. 
ما به طرز وحشتناکی نادانیم هم دربارۀ خودمون و هم دربارۀ دیگران. 
تو چطور می تونی آدم های دیگر رو درک کنی 
در حالی که هیچ چیز دربارۀ خودت نمی دونی. . . ؟


برگرفته از فیلم شش صحنه ازیک ازدواج - اینگمار برگمن

اینکه یه نفر بهت بگه 
"مواظب خودت باش" 
حس خوبیه ...
اما بهتر از اون وقتیه که یه نفر بهت میگه 
"من ازت مواظبت میکنم " 

ﺧﻴﻠﻲ خوبه ﻛﺴﻲ ﺭﻭ دﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ ﻛﻪ:
ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ﺑﻐﻠﺖ ﻛﻨﻪ
ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻛﻨﻲ
ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻲ
ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ﭘﺸﺘﺖ ﺑﺎﺷﻪٰ،
ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ﺩﻭﺳتت ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ
...ﺑﻲ ﻣﻨﺖ ﺭﻓﻴﻘﺖ ﺑﺎﺷﻪ
ﺧﻴﻠﻲ خوبه .........

اعتقاد من ...

با من باش ...

هر جا و هر وقت با من باش ...

نه جلوی کسی و برای کسی ...

برای تنهاییم هم باش ...

فقط باش ...

هر جا ...

هر انسانی یک بار،
برای رسیدن به یک نفر،
دیر می کند.
و پس از آن،
برای رسیدن به کَسان دیگر،
عجله ای،
نمی کند!

سکوت همیشه به معنی “رضایت” نیست
گاهی یعنی :
خسته ام از اینکه مدام به کسانی که هیچ اهمیتی برای فهمیدن نمیدهند، توضیح دهم !

یاد بچگیا بخیر

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتيم

بچه که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

دنيا را ببين...

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

بزرگ شديم تو خلوت

بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست

بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه

بچه بوديم همه رو ۱۰ تا دوست داشتيم

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي

بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن

بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگي ۱۰ تا دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي دعوا ميکرديم ۱ ساعت بعد از يادمون ميرفت

بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم

بچه که بوديم گاهي با يه تيکه نخ سرگرم مي شديم

بزرگ که شديم حتي ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نميکنه

بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود

بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه

بچه که بوديم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم

بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي

بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم

 هيچ کس نمي فهمد ...

بچه بوديم دوستيامون تا نداشت

بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره

بچه که بوديم بچه بوديم

بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ؛ ديگه همون بچه هم نيستيم

جنگیدن با همه دنیا یه طرف جنگیدن با خودتم یه طرف.. خیلی سخته آدم با خودش بجنگه واسه قبول خیلی چیزا...

آدم ها زود پشیمان میشوند......
گـاهـی از گفـته هایشان، گـاهـی از نـگـفته هایشان.....
گاهی از گـفتن نگفتنی هایشان وگاهـــــــــــی هم از نـگفتن گفتنی هایشــــــــان......

آری از پشت کوه آمده ام... چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟! برای عشق خیانت کرد ! برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد! برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند! وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم ، می گویند: از پشت کوه آمده! ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ...

روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!

- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»

به نظر شما عشق واقعا دليل ميخواد؟


 چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند
و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند
چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید
        چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است         
اما کسی نبود همیشه من بودم 
من و تنهایی و
 شعرام ...

الهی آمین

 "خــــــ ــــــدایـــ ـــــــــا " همه از تو می خواهند " بدهی " اما, من از تو می خواهم " بگیری " خستگی, دلتنگی و غصه ها را .................

یـادِمان بـاشَد :

وَقـتی کَـسی را بـه خُودمـان وابَسـته کَـردیم ،

دَر بَـرابرَش مَـسئـولیـم …

دَر برابَـر اَشک هـایَش …

شِـکَسـتن غُـرورَش …

لحـظه هـای شِکَـستَـنَش دَر تَـنهـایی وَ لَـحظـه‌های بـی قراریَـش …

وَ اَگر یـادِمان بـرَوَد ،

دَر جایـی دیگـر سَرنـوشت یـادِمان خـواهَد آوَرد …

وَ ایـن بار مـا خُود فَـراموش خـواهیـم شُد … !

زن...
عطریست ماندگار
جاری در هوای خشک مردانه !
...
او را قاب نکنید
و بچسبانید بر دیوار فراغت تان . . . !

همیشه قلبها بخاطر کلمات نگفته شده شکسته می شن !

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

رنج خدا

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

دکتر علی شریعتی


دلم هوس یک دوست قدیمی کرده
یک رفیقِ شش دانگ
یک آرامِ دل ،
کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده
و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد

رفیقی که
من نگویم و او بشنود...
بخندم و حجــم بغضم را در خنده ام ببیند...

رفیقی که بگویمش برو ، اما بماند
که نرود ،
وقتی ماندنش آرامم می کند.

این پست مخاطب خاص نداره

یکی از آهنگهایی که دوستش دارم و بهم یه حس خاص میده ، آهنگ زیادی با صدای باران


بیا دوری کنیم از هم
بیا تنها بشیم کم کم
بیا با من تو بدتر شو
بیا از من تو رد شو
رد شو
ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس
نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست
تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم
هیچ دردی در این حد نیست من از این زندگی خستم
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد
بیا دوری کنیم از هم
بیا تنها بشیم کم کم
بیا با من تو بدتر شو
بیا از من تو رد شو
رد شو

دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است . . .

حرف دلت را امروز بزن !
اگر امروز گفتی ...
اسمش "حرف دل" است
اگر نگفتی ...
فردا میشود درد دلت 
و امان از این درد دلها و حرف های نگفته ... 

تنهایم…

اما دلتنگ آغوشی نیستم…

خسته ام…

ولی به تکیه گاه نمی اندیشم…

چشمهایم ترهستند و قرمز…

ولی رازی ندارم…

چون مدتهاست دیگر کسی را ”خیلی” دوست ندارم…

فقط خیلی ها را دوست دارم…

نگذار به آرامی بمیری ...

به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی 
اگر از خودت قدردانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بُکُشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند


به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی 

اگر برده‌ی عادت خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی‌ات را تغییر ندهی 

اگر رنگ‌های متفاوت به تن نکنی
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی


تو به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت؛
از احساسات سرکش؛
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می‌دارد؛ 
و ضربان قلبت را تندتر می‌کند؛ 
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

اگر برای مطمئن‌ها و نامطمئن‌ها خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که
حداقل یک‌بار در تمام زندگیت؛ 
ورای مصلحت‌اندیشی بروی

امروز زندگی کن

امروز مُخاطره کن

امروز کاری کن

نگذار به آرامی بمیری

شادیت را فراموش نکن


سروده‌ی ؛ پـابـلـو نـرودا - ترجمه‌ی ؛ احـمـد شـامـلـو

آیا بین شما کسی مسلمان هست؟

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد .بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم...جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا...پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،جوان با اشاره… به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند.پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود…!

خسته ام از خستگی هام .......................................................

انگیزه واقعا همه ی زندگی آدمه ها

اگه انگیزه نباشه ، زندگی یعنی هیچ..... هیچ هم که یعنی پوچ ...... پوچ هم که دیگه یعنی واویلا !!!

" پس خدایا هیچکس بی انگیزه نباشه "

نمی دونم چرا جمعه ها اینقدر دلگیرن؟

واقعا چرااا ؟!!!

حس هیچ کاری نیست ...

به قول دختر عموم : "بعد از ظهر جمعه خره :-))) "


خسته ام ..... اما نه از لحاظ جسمی !

گاهی وقت ها اونقدر خسته ميشی كه حوصله توضيح دادن هم نداری....

بذار هر جور دوست دارن برداشت كنن...

امروز اصلا حال خوبی نداشتم !

من آن ابرم كه مي خواهد ببارد

                                    دل تنگم هواي گريه دارد

دل تنگم غريب اين در و دشت

                              نمي داند كجا سر مي گذارد


این پست فقط یک مخاطب خاص دارد ...

اگر گاهی ندانسته،به احساس تو خندیدم

ویا از روی خودخواهی،فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من،در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

اگر تو با تحمل قصد از خود رانیم کردی

اگرمن بی سبب،گه گاه،خشم بی امان بودم

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

عدالت را اگر کشتم به حکم حسن خودخواهی

پشیمانی که هستی سال ها تو در کنار من


                  "مرا ببخش"

حرف دل

خدایا از من درگذر...

احساس خستگی مفرط دارم

حس میکنم دچار خلا معنوی شدم

دوست دارم یه آدم پایه داشته باشم تا من رو هل بده رو به جلو

واقعا نیاز به یه پشتیبان معنوی دارم

یه آدم ساده که بتونم روح خدا رو توش ببینم

کسی که بهش تکیه کنم تا بتونم کمبودهامو بواسطه ی اون جبران کنم

از یکنواختی و تکرار و تجملات و دورویی و تزویر به ستوه اومدم

از به رنگ جماعت در اومدن خسته شدم... 

از اینکه میبینم آدم های ساده و بی آلایش به خاطر سادگیشون به تمسخر کشیده میشن بدم میاد

 خدایا بهم راه رو نشون بده... انگار تو یه کوبر خشک و برهوتم ...

من نمی خوام به سراب برسم ...  

همش میگم زندگی یعنی همین ؟!...

دوست دارم برم یه جایی زندگی کنم که کسی من رو نشناسه

........یه زندگی جدید با اطرافیان جدید

دوست دارم سبک شم ، تخلیه شم ،خدایا این حس ناامیدی و یاس رو ازم دور کن

خدایا به این بنده گناهکارت رحم کن و بهش کمک کن 


امروز همه را دوست بدار...

ببخش ,

ایمان داشته باش ,

خدا را صدا بزن.

امروز روز موفقــــــــیت توست به شرط خنـــــــــدیدنت .....

بخند تو در آغوش خدایی :-)


گاهی بعضی ها با ما جور در می آيند، اما همراه نمی شوند، 
گاهی نيز آدم هايی را می يابيم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آيند.
برخی وقت ها ما آدم هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی دارند، همان گونه كه آدم هايی نيز يافت می شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم.
به آنانی كه دوست نداريم اتفاقی در خيابان بر می خوريم و همواره بر می خوريم، اما آنانی را كه دوست می داريم همواره گم می كنيم و هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر نمی خوريم!
گاه ما برای يافتن گمشده خويش، خود را می آراييم، گاه برای يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز می رويم و همه چيز را به كف می آوريم و اما «او» را از كف می دهيم.

گاهی اويی را كه دوست می داری احتياجی به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمی كنی.
تو قطعه گمشده او نيستی، تو قدرت تملك او را نداری.
گاه نيز چنين كسی تو را رها می كند و گاهی نيز چنين كسی به تو می آموزد كه خود نيز كامل باشی، خود نيز بی نياز از قطعه های گم شده.
او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كنی، راه بيفتی، حركت كنی.
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند، اما پيش از خداحافظی می گويد: "شايد روزی به هم برسيم..."، می گويد و می رود، و آغاز راه برايت دشوار است.
اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است.
بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گريزی نيست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسيدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی...

(شل سیلور استاین)

عشق فقط پیدا کردن یک فرد درست نیست بلکه خلق کردن یک رابطه درست است.. مهم نیست در شروع رابطه چقدر عشق دارید مهم اینکه تا آخرش چقدر عشق بسازید.. یک رابطه باید سالم، دلسوزانه، با محبت، مهربان، خوش بینانه، و مثبت باشد .باید باعث بشه بیشتر از گذشته لبخند بزنی و زندگی روشن تری داشته باشی...

دنیا دمدمی است، دو روز دیگر ماها خاک می شویم. چرا سر حرف های پوچ وقتمان را تلف بکنیم؟
چیزی که می ماند همان خوشی است، وقت را باید غنیمت شمرد. باقیش پوچ است و بعد افسوس دارد!

صورتک ها - صادق هدایت


آن جاها که آزادی افکار نیست و اندیشه ها با هم تصادم ندارند , فکر میمیرد .

دکتر علی شریعتی _ روش شناخت اسلام _ صفحه
304

یه دعای بی نظیر

این دعا را منتشر کنید و ببینید چطور غم هایتان از بین میرود:


((سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم فرِّجْ هَمّی و یَسِّرْ
امری و ارحَمْ ضعفی و قِلةَ حیلتی و ارزُقنی من حیث لا اَحتَسِبُ یاربّ
العامین))

ترجمه:
منزه است خداوندی که بر طرف کننده غم ها است. غم و مشکل من را برطرف کن،
بر ضعف و کمی چاره ام رحم کن و مرا از جایی که گمان نمی کنم روزی ده ای
پروردگار جهانیان.

حضرت محمد (ص) فرمودند : هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش

گشایش پیدا می کند

         خیــلی حرفــا رو راحتــ میزنی امــا..

     بعضـی حرفــا رو نمـیشه گفتـــ، بایــد خــورد . . .

ولـی بعضــی حرفـا رو نــه میشــه گفتـــ، نــه میـشــه خــورد؛

مــی مــونــه ســر دل!

میشــه دلتنــگی!

میشــه سکـوت!

       میشه بغض . . .

         میشه همـون وقتــی کــه خودتـم نمی دونی چه مرگتــه . . .

مثل الان..... مثل امشب .......

طالع بینی دختر متولد آبان

زن متولد برج آبان آدم سردي است. آرامش بيش از حد برخي اين از زنهاي افسونگر، شما را جادو مي كند، حتي ممكن است آزار بدهد و سرگردان كند. زمان زيادي طول مي كشد تا بفهميد او به چه چيزي شبيه است. مطمئناً ، او واقعاً همان دختر سرد و خوددار نمي تواند باشد . در واقع وظيفه شماست كه بفهميد او چيست :
بيشتر زنان متولد آبان قشنگ ، وسوسه انگيز و فريبا هستند. حتي زماني كه كاملاً ساكت هستند ، چشمهاي آنها با صداي بلند با شما سخن مي گويد . آنقدر جذاب هستند كه دوستان به دورشان جمع مي شوند . شما هم با انرژي جالب، مبهم و مرموز او گرفتار مي شويد .
در واقع عشق در تمام عناصر وجودي دوشيزه متولد اين برج نفوذ كرده . او با همه موضوعات احساساتي برخورد مي كند ، از طريق آويزان كردن جورابتان روي بند گرفته تا مشكلات جهان سوم ممكن است از آن دخترهايي باشد كه از نظر مردان خرفت است ،اما اگر در قلبش جايي براي خود باز كنيد‌. براي هميشه آنجا جاي شماست . او در قبال كسي كه دوست دارد بسيار صادق و وفادار است . سعي كنيد بر يكي از اين دخترها غلبه كنيد تاببينيد كه زندگي چگونه به روي شما لبخند مي زند .
پيش از آنكه به خود غره شويد، فراموش نكنيد كه اگر پاي خود را از گليم تان دراز تر كنيد ، پشيمان خواهيد شد . هرگز فكر نكنيد كه مي دانيد به او خيانت كنيد ، چون با نگاهي زيركانه همه چيز را مي فهمد و چنان غيظ مي كند كه مجبور مي شويد همه چيز را پنهان كنيد . اگر با او درگير شويد ، هرگز شما را نمي بخشد و فراموش نمي كند ، او حتي در هشتاد سالگي هم از شما دلخور است .
در آسمان فلكي او از متولدين نشانه هاي ديگر حسود، كينه توز، و انتقام جو تر است . مراقب باشيد كه او را خشمگين و غضبناك نكنيد . بعداً نگوييد كه نگفتم!
وقتي مادر مي شود مثل ماده ببري است كه براي محافظت از بچه ها با چنگ ودندان مي جنگد . او مي تواند بسيار انحصار گر باشد و نگذارد كه بچه ها از چشمش دور شوند . مادرهاي خيلي منفي حتي نمي گذارند كه شخصيت بچه ها شكل بگيرد و اگر مراقب نباشند آشفتگي به بار خواهد آمد . از نظر دختران متولد اين برج فلسفه زندگي اين است كه اگر خداوند دري را ازروي حكمت ببندد ، در ديگري را از روي رحمت باز مي كند .
اگر دختري مثبت و متولد آبان را انتخاب كنيد، روزهاي بسيار خوشي را با هم مي گذارنيد ، او چه دوست شما باشد چه شريك تان ، استواري غير منتظره اي از خود نشان مي دهد . خداي من ! او بي نظير است . 


خدایا؛ مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم رابه هم نزنند .

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"گذشته است؛
و
"آینده"ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه 
"حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ...