مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است...

خدایا واقعا بعضی وقتا تو حکمت بعضی کارا می مونم !!! نمیدونم .... شاید صلاح و مصلحت اینه... اما خب منم آدمم دیگه... ظرفیتم پایین و بعضی وقتا کم میارم... الانم نمیخوام ناشکری کنم اما خب من هنوزم منتظرم... منتظر یه نگاه کوچولو ... منتظر یه کمک ... منتظر یه اشاره ... منتظر یه ....... من نمیخوام فقط وقتی بهت احتیاج دارم صدات کنم ولی شرمنده دیگه ، پروووام ....من هیچ وقت ازت نا امید نمیشم ... می خوام راه رو نشونم بدی...... این هفته رو کامل مرخصی گرفتم میخوام کارای عقب افتادم رو به لطف تو انجام بدم .... میخوام از نو شروع کنم... میخوام عمیقتر فکر و عمل کنم... میخوام یه شروع دوباره داشته باشم... مگه نمیگن از من حرکت از تو برکت ... پس می خوام حرکت کنم .

" کمکم کن چون منتظر برکتتم "

     نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد 

 نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . .  دست ِ قاضـــــــــی داد 

    نباید بی تفاوت  چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد 

  کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند . . . نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . .  با دانه ای گنــــــدم . . . 

    به او تعلیم  ِ مانـــــــــــدن داد . . .


پا به پای کودکی هایم بیا 
 کفش هایت را به پا کن تا به تا

 قاه قاه خنده ات را ساز کن 
 باز هم با خنده ات اعجاز کن
... 
 پا بکوب و لج کن و راضی نشو 
 با کسی جز عشق همبازی نشو

 بچه های کوچه را هم کن خبر 
 عاقلی را یک شب از یادت ببر

 خاله بازی کن به رسم کودکی 
 با همان چادر نماز پولکی

 طعم چای و قوری گلدارمان 
 لحظه های ناب بی تکرارمان

 مادری از جنس باران داشتیم 
در کنارش خواب آسان داشتیم

 یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باورزیبای ما 

 قصه های هر شب مادربزرگ 
 ماجرای بزبز قندی و گرگ
· 
· 
· 
غصه هرگز فرصت جولان نداشت 
 خنده های کودکی پایان نداشت

 هر کسی رنگ خودش بی شیله بود 
 ثروت هر بچه قدری تیله بود

 ای شریک نان و گردو و پنیر ! 
 همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست 
 آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

 حال ما را از کسی پرسیده ای؟ 
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

 حسرت پرواز داری در قفس؟ 
 می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

 سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ 
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

 رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ 
آسمان باورت مهتابی است ؟

 هرکجایی شعر باران را بخوان 
 ساده باش و باز هم کودک بمان

 باز باران با ترانه ، گریه کن ! 
 کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

 ای رفیق روز های گرم و سرد 
 سادگی هایم به سویم باز گرد!
 
 

دکتر شریعتی

در انزوا فیلسوف، شاعر، پارسا، عابد می‌توان ساخت اما مسلمان نمی‌توان ساخت ...

ما و اقبال / صفحه 56

خوش به حالت حــوا، خودت بودی و آدمت، وگرنه آدم تو هم هوایی میشد...

پشت سرم حرف بود , حدیث شد ... !

 میترسم آیه شود ... ! 

سوره اش کنند به جعل ... !

بعد ...

تفسیرم کنند این جماعت نا اهل ...!!!

بودن با کسی که دوستش نداری

ونبودن با کسی که دوستش داری هر دو رنج است

پس اگر همچون خود نیافتی همچون خدا تنها باش

باور نکن ...

آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن 
اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن 
از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان 
تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن

بر روی بو م زندگی هر چیز می خواهی بکش 
زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید 
پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن

شاید میان این همه " نامردی " باید شیطان را بستائیم ! که "دروغ " نگفت .جهنم را به جان خرید ،

اما "تظاهر " به دوست داشتن آدم نکرد .

دل من می ترسد...!!!!

زندگی تکراریست ...

خنده ها تکراری، گریه ها تکراریست

من در این تکرارها، مانده در بهت و سکوت

دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست

همه جا غرق سکوت

کوچه ها رو به غروب، همه جا تاریک است

پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

دل من می ترسد

ترس هم تکراریست !!!!

تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ولی نمیشه فهموند ...

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد .

 !!! می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب , چون نیک بنگری همه تزویز می کنند !!!

تنهایی را دوست دارم .
عادت کرده ام که تنها با خودم باشم ،
دوستی میگفت عیب تنهایی این است که عادت میکنی خودت تصمیمی می گیری، تنها به خیابان می روی، به تنهایی قدم میزنی .
تنها که باشی نگاهت دقیق تر می شود و معنا دار ؛
چیزهایی می بینی که دیگران نمی بینند،
در خیابان زود تر از همه میفهمی پاییز آمده و ابرها آسمان را محکم در آغوش کشیده اند میتوانی بی توجه به اطراف، ساعتها چشم به آسمان بدوزی و تولد "بـــــاران" را نظاره گر باشی.
برای همین تنهــــــایی را دوست دارم
زیرا تنها حسی است که به من فرصت می دهد خودم باشم
با خودم که تعارف ندارم
سالهاست به تنهـــــایی عــــادت کرده ام ...

احساسم را نمی فروشم , حتی به بالاترین بها ! 

ولی ....

آنگونه که بخواهم خرج می کنم ، برای آنهایی که لایق آن هستند .

مرد ستیز نبودم
مرد ستیز نیستم
اما مرد ستیزم خواندند
اما من
تنها از حقم دفاع کردم
تویی که مرا مرد ستیز خواندی
تا به حال به نوع تفکرت درباره ی زن نگریستی
تا به حال صدای شکستن قلب زن را شنیدی ... زمانیکه به او گفتی ضعیفه
تا به حال شده به جای تمسخر و خندیدن به زن برای بزرگ نشان دادن خودت به او احترام بگذاری تا برای همیشه قلبش را خانه ی امن خود کنی؟؟
... نه نشده
باشد من مرد ستیز
اما علت را در من مجوی
پاسخ در افکار بیمار توست !!

آموخته ام که وابسته نباید شد ،
نه به هیچ کس ، نه به هیچ رابطه ای ...
و..... این .....نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام.

نمی دانم کی قرار است یاد بگیریم محبت های دیگران را بشماریم بجای شمارش منت هایی که برسرشان گذاشتیم! 

یاد بگیریم محبت دیدن و محبت کردن صورت و مخرج کسر نیست که ساده شود...

نگاه تو

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود
با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "
و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود
"هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود
"اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!!
فریاد زد
ایول!!!!
امروز درد سر مو درست کردن ندارم! > >

 همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! 

 ساده زندگی کن ...

من از آغاز می ترسم
من از پرواز می ترسم
من از آغاز یک پرواز بی احساس می ترسم!

من از تکرار می ترسم
من از انکار می ترسم
من از تکرار انکار همین احساس می ترسم!

من از سوختن نمی ترسم
من ار ساختن نمی ترسم
 من از ساختن کنار سوختن احساس می ترسم!

من از تاختن نمی ترسم
من از باختن نمی ترسم
من از تاختن برای باختن احساس می ترسم!

من از احساس می ترسم
من از آغاز یک پرواز بی احساس
واسه تکرار انکار دل حساس می ترسم!

من از احساس می ترسم
من از تاختن برای باختن احساس
برای سوختن و ساختن کنار این دل حساس می ترسم!

من از پرواز بی احساس می ترسم 

 مــتـنــفــرم از خــاطــره هـــایــی کــه وقــتــی بــهـــشــون فــکــر مــی کــنــم ، مــیــگـــم: 

 وای مـــن چــقـــدر احــمــق بـــودم ...

کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که شرم ونجابت چه از طرف یک زن و چه مرد نشانه امل بودن وعقب ماندگی نیست و بی بند و باری و به هر جهت بودن نشانه تمدن وفرهنگ و با کلاسی نمیباشد.

کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که تاوان ومجازات زنی که به شوهرش خیانت کند نه سنگسار است نه اعدام نه شکنجه ونه هر مجازات دیگر بلکه تنها راه حل طلاق است وبس. درست همانند شوهری که به زنش خیانت میکند !

کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که چادر و حجاب کامل تنها دلیل عصمت یک زن نیست . برای پی بردن به شخصیت یک زن به سیرت او باید اندیشید و به رفتار و گفتار و کردار او.

کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که نوع تیپ و لباس و پوشش هر شخصی به خودش مربوط است و جزو ازادیهای اولیه جهان امروزی وانسان است و نمیتوان به این بهانه پسر و دختر مردم را به فحش و ناسزا بست و با او برخورد انتظامی نمود!

کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که راه رفع نیازهای جنسی ازدواج موقت نیست! البته ازدواج موقت طی همین سالها نشان داد که طرحی ناکارامد است زیراکه تنها معدود افرادی از ان بهره می جویند و قشر جوان کمتر از ان بهره برده است وجالب اینکه افراد متاهل از این طرح بیشتر از دیگران استقبال نموده اند! شاید همان کاباره های قدیم بهتر و جوابگوتر از این طرح بوده اند!

و سراخر اینکه کی بعضی از ما ایرانیها خواهیم فهمید که پوشاندن و مخفی کردن مشکلات ومعضلاتی همانند افزایش فساد و بی بند وباری و طلاق و... در کشور نه تنها کمکی به ما نمیکند بلکه روز به روز جامعه را در منجلابی فرو می برد که در ان بد و خوب هر دو با هم از اثرات زیانبار ان سهم می برند و اسیب می بینند.!!

کی ما میفهمیم که حجاب و سکس و زندگی و طلاق و ............... تا وقتی اجبار داشته باشد ، ظلم محسوب میشود و هر کس ،هر طور که دوست دارد باید زندگی کند تا جایی که به کسی ظلم نکند !!!!!! 

زن یک موجود مقدس است؛
نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پتو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.
نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به آنکه دوست دارد و او را مى خواهد.
زن یک موجود آزاد است..................

بهار را باور کن دوباره آغاز کن شکوفه خواهی زد
 
سرنوشت را می توان از سر نوشت 

صبورانه در انتظار زمان بمان... 
هرچیز در زمان خودش رخ میدهد.
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب هم کند درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...

ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی،بمانی...

یاد كودكي ها بخير

پاك كن هايى ز پاكي داشتيم .................................يك تراش سرخ لاكي داشتيم
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت ............................دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستانمان از آه بود........................................برگ دفترهايمان از كاه بود
تا درون نيمكت جا مي شديم..................................ما پر از تصميم كبري مي شديم
با وجود سوز و سرماي شديد..................................ريز علي پيراهنش را مي دريد
كاش مي شد باز كوچك مي شديم .........................لااقل يك روز كودك مي شديم

محبت زیادی ، همیشه آدمها را خراب می کند . . .

گاهی آدمها می روند نه برای اینکه دلایل ماندنشان کم شده . ..

بلکه به این دلیل که آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند !

من فمینیست شدم

من فمینیست شدم ، چون از بچگی شنیدم :دختر اگر با کسی حرف بزنه ،بخنده ،به خودش برسه ،می گن شوهر می خواد !
من فمینیست شدم ، چون بین دعواهای خواهر و برادر همه می گفتند :اون پسره ،اشکال نداره فحش بده ! تو نباید با پسر دهن به دهن بشی ، تو دختری !
من فمینیست شدم ، چون اگر پسری متلک میگفت ، همه خوشحال میشدند که : بزرگ شده ها ! ولی اگر دختری متلک میشنید ، همه میگفتند :حتما تو سبک سری کردی ، 
دختر اگر سنگین باشه کسی چیزی بهش نمیگه !
من فمینیست شدم ، چون وقتی زن همسایه از شوهرش کتک خورد ،گفتند :مَرده دیگه، عصبانی بوده ،تو حرف نزن، زبون درازی نکن خودش آروم میشه !
من فمینیست شدم ، چون وقتی مردی زن دوم گرفت، به زن اول گفتند :شلوغش نکن ، خرج تو رو هم که میده ، گرسنه نموندی که!،نمیتونی برگردی خونه بابات و سربار بشی !
من فمینیست شدم ، چون پسر 15 ساله خواهر 20 ساله اش رو کتک زد که :تنها رفتی بیرون ؟بی اجازه؟بی من ؟با آرایش ؟ و مادردر جواب اعتراض دختر گفت:خب غیرتیه، برادرته،می خواهی بی غیرت باشه ؟!!
من فمینیست شدم ، چون وقتی شوهر دوستم فوت کرد ،پدر شوهرش گفت:اگر می خواهی ازدواج کنی ، با برادر شوهرت ازدواج کن یا بچه ها رو نمیدم بهت و اگر بچه هات رو می خواهی ،تو خونه ی خودم، زیر نظر خودم باش و ازدواج هم نکن !
من فمینیست شدم ، چون هر وقت خواستم در اجتماع حضور داشته باشم ،ذکور منزل گفتند :یک مرد باید باهات باشه که مواظبت باشه ، من خودم مَردم ولی بدون ،مردها همه کثیفند ،بیرون پر از گرگه !و من نفهمیدم باید بین این گرگها و کثیفی ها بمانم یابروم !
من فمینیست شدم ، چون خسته ام ،از این همه مظلومیت زن ،از این همه فرهنگ موروثیه غلط ،از این همه ستم ناآگاهانه ی زن بر زن !
و من یک فمینیست هستم به امید تغییر این شرایط با کمک دوستانم و به امید نسل آینده که اینک کودکانی بی گناه و پاک هستند در دامن تربیت من و تو ، 
میتوانیم همین راه را ادامه بدهیم ؟!
و یا درست کنیم این فرهنگ مسموم و اشتباه را!!!............

دکتر علی شریعتی

مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

آزادگی

در مقدمه کتاب ضیافت افلاطون که در زمان خاتمی به چاپ رسیده بود متنی وجود داشت که در چاپهای بعدی از این کتاب حذف شد. پاراگرافی از این مقدمه را در اینجا قرار می دهم:

در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مردها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زن و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مردها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ... چرا؟؟ چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مردها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب "استبداد" را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند.

دکتر علی شریعتی

زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،
راهرو را جارو مى كنى،
مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
وحسین و مهین و شهین .......
غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...
از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ،
خودت را خلاص كن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش كن
خوب نگاهش كن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش كن
كوشش كن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست كنى،
فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،
آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

خدایا ... هرگز کسی را به آنچه که قسمتش نیست ، عادت مده ...

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند. آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند. آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند. همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند. همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند.

اون روزا یادش بخیر ؛ چه روزای قشنگی بود ...


کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

خداهمان است که من ميخواهم ، کاش من هم همان بودم که او ميخواست .....

خسته ام ...

احساس تنهائی عجیبی می کنم.انگار که در دورترین نقطه ی دنیا در تاریکی و عزلت مرگباری حبس شدم .هیچ دوستی ...هیچ همدمی .. هیچ هم صحبتی ... هیچ فرد قابل اعتمادی ...... هیچ ......

اکنون در این برهه از زندگیم تنهائی رو با تمام وجود حس می کنم...

گاهی مواقع انسانها به یه جفت گوش شنوا و قابل اطمینان احتیاج دارن .یه جفت گوش مطمئن که تو بشینی و از تمام دلت و غصه ات براشون حرف بزنی ، ولی اکثر مواقع هم احتیاج داری که کسی باشه ...یکی باشه که مهربانانه به حرفات گوش بده . با حرفای قشنگش بهت امید و آرزو بده و شارجت کنه واسه ادامه راه ...

سالیان سال سعی کردم که یه جفت گوش باشم ،گوشهای مطمئن ... و یه زبان باشم ،زبانی محکم و قفل برای دوستان... و من الان چنین کسی رو ندارم ...

همیشه تمام سعیم این بوده که به دوستام عشق و محبت بدم و هر جوری که شده کمکشون کنم و راهنمائیشون کنم.راه رو بهشون نشون بدم و یاریشون کنم تا غم هاشون رو فراموش کنن و زیبائی های دنیا و زندگیشون رو ببینن.

مدتهاست که احساس می کنم چقدر از همه دور شدم...چقدر تنهام...چقدر آدما عوض شدن ...چقدر همه غیر قابل اعتماد هستن.چقدر همه مشتاقن تا تمامی مسائل زندگیتو تفتیش کنن و پشت پائی بهت بزنن و برن برای گزافه گوئی !!!

همه ماها دوستایی داریم که قابل اعتماد هستن.تمامی خصوصیات واخلاقیات ما رو می شناسن .گاها با ما بزرگ شدن و در شادی و سختی در کنار ما بودن همونطور که ما باهاشون بودیم.اسراری از ما و زندگیمون می دونن که پدر و مادر و خانواده ها مون از اونها بی خبرن.وقتی از دست خانواده هامون ناراحت می شیم.وقتی فکر می کنیم کسی ما رو درک نمی کنه و نمی فهمه .وقتی از کسی ضربه ای می خوریم وقتی از اطرافیانمون بدی و ظلم می بینیم واسه اونها درددل می کنیم و سبک می شیم.این اونها هستند که بهشون پناه می بریم و سفره دلمون رو پیششون پهن می کنیم و خالی می شیم.وقتی که خیلی شادیم و خوشحالیم.وقتی که موفقیتی رو کسب می کنیم .وقتی که چیزی رو می خریم هر چند کوچک .وقتی به سفری می ریم هر چند خیلی دور ، دوباره بر می گریم پیششون و شادیهامون رو و داشته هامون رو باهاشون شریک می شیم.

وقتی که در گذر زندگی و بزرگ شدن وتجربه اندوختن بودم همیشه فکر می کردم از دوست خوب آدم هیچ وقت ضربه نمی خوره.همیشه با خودم می گفتم خدایا شکرت که دوستان خوبی هستن توی زندگی که می شه بهشون اعتماد کرد .می شه روشون حساب کرد و سختی ها رو و شادی ها رو در کنار اونها و با اونها گذروند.

به همین دلیل خودم هم همیشه سعی کردم دوست خوبی باشم. درک کنم. بفهمم. قضاوتم بیجا نباشه و همیشه مایه تسکین و آرامش دوستام باشم.اما به تازگی دلم شکسته... آروم آروم مدتیه که فهمیدم هیچ دوستی به معنای واقعی دوست ندارم...

زندگی خیلی بد و نامرده...اونقدر مشکلات در سرزمینی که من دارم زندگی می کنم زیاده که روی همه چیز تاثیر گذاشته.تاثیر بسیار بد و چندش آور و  گاها وحشت انگیز ...

انسانیت .شعور . مهربانی برای همیشه رفته و در واقع تحت تاثیر مسائلی مثل منافع شخصی و پول و راحت طلبی و بد جنسی و بد ذاتی قرار گرفته.......... 

همیشه از بزرگتر ها می شنیدم که چقدر زندگی بد و نامرده .چقدر آدما زود عوض می شن و خودشونو می بازن.نمی شه به هیچ کس اعتماد کرد .با خودم می گفتم نه.واسه من اینطور نیست.من اجازه نمی دم که اینطور بشه.اما حالا می بینم که یک سری موارد از اختیار و اراده ماها خارجه و در حد توان ما نیست.

گاهی اوقات توی زندگیم از اطرافیانم ضربه هایی میخورم  که همه به خاطر ساده بودنم و داشتن قلبی مهربونه به خاطر اینکه بدجنسی در وجودم نیست و همیشه فکر می کنم همه مثل خودم یکرو و صادق هستند.بار ها بعد  از ضربه.بلند می شم و به خودم قول می دم بیشتر چشم باز کنم و محتاط تر قدم بردارم .اما انگار بیشتر طلسم می شوم.گوئی این احتیاط بیش از اندازه در تلاش برای ضربه نا پذیر شدن حساس ترم کرده.باز هم کم می یارم .

شناختن افراد برام سخت و دشوار شده ...

گاهی از خودم بدم می یاد... اینکه چقدر باید با روزگار عوض شوی و به رنگ آن در آی هر چند که نهایتا نمیتونیم اصل و ذات خود رو عوض کنیم.چون نمی خوایم به پای بدی و بد نهادی دیگران برسیم.

دچار ترس و وحشت عجیبی شدم و حس انسان گریزانه ای پیدا کردم.در پس هر حرف و سخنی اعتماد و حس دوستانه ای رو نمی یابم.چقدر روابط دستخوش تغییرات زشت و چندش آوری شده ...

به راستی دنیا همیشه رو به زوال و بدی بوده و یا هم اکنون برای ما مردم این نقطه از دنیا اینگونه است و یا اینکه اینها خاصیت و ارمغان بزرگ شدن است ؟شاید هم پرده های حقیقت تلخ دنیوی است که از روی چشمان ساده لوح و زود انگار ما به کناری کشیده می شود

هر لبخندی به نشانه دوستی فقظ تزویری است برای نزدیک شدن به تو .استنتاق تمامی اخلاقیات و مسائل ریز و درشت زندگیت.داشته ها و نداشته هایت.حلاجی تمامی رفتار ها و منش های زندگیت ،خواسته یا نا خواسته .تحمیل شده و یا نا شده.سو استفاده از تو .اندکی به بازیچه گرفتنت و بعد رها کردنت...

نمی دانم .نمی دانم.گاهی با خود می گویم شاید مسائل پیش آمده در زندگیم باعث شده که به این دیدگاه برسم .شاید خسته ام .شاید یک تغییر بزرگ همه چیز را خوب کند......شاید...........

دیگه هیچ کس نیست .کسی که راحت سرت رو روی شو نه هاش بذاری و اروم اروم گریه کنی .اروم اروم درد و دل کنی و اون حرفاتو بشنوه و بهت دلداری بده.بهت بگه من باهاتم. من درکت می کنم .من می فهممت .کسی که بهت بگه دیگه داره تموم می شه .تو می تونی .تو بهترینی .تو موفق می شی .کسی که بهت بگه من مطمئنم که به همه خواسته ات می رسی کسی که بهت بگه من واست دعا می کنم .من نگرانتم...

دیگه هیچ کس نیست.هیچ کس...

و من چقدر  تنهام و  تنهام و  تنهام ......................  

دکتر علی شریعتی

در این شهر صدای پای مردمانی می آید که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند. مردمانی که صادقانه دروغ می گویند…

من به آمار زمين مشكوكم ، اگر اين شهر پر از آدمهاست ، پس چرا اين همه دلها تنهاست ؟!!

چه سخت است یکرنگ ماندن ، در دنیایی که مردمش برای « پررنگ شدن » حاضرند هزار رنگ باشند...

تقدیم به روح پاک شهید بزرگوار دکتر علی شریعتی شعر از قیصر امین پور

خسته ام از این کویر

این کویر کور و پیـر

 این هـبوط بی دلـیـل

 این سـقـوط ناگـزیــر

 آســمـان بـی هــدف

بــادهــای بـی طــرف

 ابـرهای سـر به راه

 بـیـدهای سر به زیــر

 ای نـظـاره شـگـرف

ای نـگــاه نــاگــهــان

 ای هـمـاره در نظر

ای هـنوز بی نـظـیــر

 آیه آیه ات صریح 

سوره سوره ات فصـیح

 مثل خطی از هبوط

مثل سطری از کویـر 

مثـل شـعـر نـاگـهـان

مثـل گـریـه بی امـان 

مثل لحـظـه هـای وحـی اجـتـنـاب نـاپـذیـر

 ای مـسـافــر غـریـب

 در دیـار خـویـشـتـن با تـو آشـنـا شـدم

با تـو در هـمـیـن مـسیـر از کـویر سـوت و کور 

تا مـرا صـدا زدی دیـدمت ولی چه دور 

دیـدمت ولی چه دیـر 

این تویی در آنطرف پشـت میـله ها رهــا 

این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

 دســت خـسـتـه مـرا،مثـل کــودکـی بـگـیـر 

با خـودت مـرا ببر ...

خـسـته ام از این کویـر 

دهه ي شصت

دهه ي شصت یعنی...


خاله بازی با چادرای مامانامون تو کوچه. يعني بيدار شدن با بوي نفت بخاري نفتي .یعنی بوی نون پنیر و نارنگی تو کیف. یعنی فوتبال دستی. یعنی مانتو با اپول. یعنی توپ دولایه دنگی. یعنی صف نون .یعنی دستای مامان و آب سرد و کهنه بچه. یعنی بوی نم خاک بعد بارون تو کوچه خاکی. یعنی ویدئو قاچاق. یعنی آتاری و میکرو. قارچ خور و شورش در شهر. یعنی سیگار زر.یعنی انباری و بوی سرکه. یعنی برنج کوپنی. یع
نی فخرفروختن با کتونی میخی. یعنی قاق بودن تو بیخ دیواری. یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک. یعنی سیاه چال. یعنی کارت صدآفرین. يعني حسرت يک دقيقه خواب بيشتر تو زمستون. یعنی ادکلن کبرا و ویوا. یعنی لاک قرمز و قند! تلويزيون سياه و سفيد. یعنی بستنی کیم دوقلو. يعني آدامس خروس نشان. بوی آش و کشک تو یه روز بارونی. یعنی کیسه و سفیدآب. یعنی علاالدین و سیب زمینی.یعنی کوبلن و کاموا.یعنی بوی ماهی دودی. یعنی کارت بازی با دمپایی. یعنی کپسول بوتان و پرسی .یعنی جوجه رنگی.یعنی چشم کبود و مامان دوستت دم در.یعنی یک اتاق و 5 تا بچه..يعني نوار کاست. سياوش شمس و داريوش. شربازی پشت وانت همسایه. آلبالو خشکه رو پشت بوم. يعني بوي نفتالين لاي رختخواب. یعنی تک درخت ته کوچه. يعني خريدن لبو و لواشک از سر کوچه ي مدرسه. یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی. پوشیدن لباس داداش بزرگه. یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم.یعنی بوی نم زیرزمین. یعنی نیمکت سه نفره. يعني چوبين و برانکا. يعني تيله بازي. یعنی اشکنه و خشیل. يعني خرپليس. قاشق زني تو چهارشنبه سوري. عاشق شدن از پس پرده ي حيا و شرم. یعنی نامه پسر همسایه. 


دهه شصت يعنی من...يعني تو...يعني ما...

این متن رو حتما برای یکبار هم که شده بخونید

... چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت براین جامعه جدایی ها و غربت ها ، چه ستمکارند ؟ چه آشنایی هایی ها که پامال بایستن ها نمی شود ! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگی ها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند ! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ، پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صد ها پلیدی و سگی و خوکی و روباهی مجاز است ، آزاد است ، مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آن جا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل یک انسان میتواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان برسد ! روح می تواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس ! دو روح می توانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب دهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آن جا ، اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند !چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرساست و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و ترس ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد ، با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم و مهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختیِ ناگهانی ، شادیِ بزرگِ ناگهانی و رهایی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ ِ همه خواستن ها ، بهشت همه خیالها رها کردن تحملش دشوار است . مرد تنهایی که راه سخت و دراز کویری سوزان و خشک را پیموده و در زیر آتش خورشید خون در رگهایش خشکیده است ، ناگهان می بیند اینک سبزه و درخت و سایه سرد و آرام و چشمه سار زلال و مهربانی که چشمک می زند ! گاه چنان بی تاب و پریشان می شود که پیش از آن که آب بنوشد در کنار چشمه می افتد و از هوش می رود ، جان می سپارد ؛ چه سخت است در این حال تماشای این آب و آبادی ! چه سخت است سر و صورت را در چشمه فرو بردن و آب بلعیدن ! همه سختی کویر و رنج راه دراز ناگهان در کنار چشمه ، زیر این سایه احساس می شود ! بوده اند کسانی که سی سال زندان تنگ و تاریک و مرطوب و شکنجه ها و سختی ها و محدودیت هایش را به آرامی تحمل کرده اند و توانا بوده اند ، ناگهان عفو شده اند و رها شده اند ، از زندان بیرون آمده اند ، به خانه بازگشته اند ، پس از سی سال دیوار های خانه و خانواده و خویشاوندان و عزیزان و آزادی ! تنها در جمع عزیزانشان در خانه مانوس شان آزاد نشسته اند ، ناگهان رنج سی سال رنج را در زندان یکجا حس کرده اند ! چه سخت است ! دیوانه کننده است ...

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  634

فواید گاو بودن

معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است:

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.

من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.

مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته درست می کنند.

هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست.

همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کنند اینهمه بیا برو، بعله برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، و زبونم لال طلاق و طلاق کشی و... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید :

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.

نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند.

شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟

شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.

شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟

آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم.

آقای ... معلم خوب ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها که البته زشت است استفاده می شود.

ما حتی از دستشویی بزرگ گاو (پشگل) هم استفاده می کنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟

آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟

یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟

و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.

هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است :

گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رو از تو پس میگیرم

دیده اید گاو نری به خاطر بدست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید : "عاشقت هستم"؟! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ؟!

دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند؟!

گاوها در جامعه شان فقر ندارند.

گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند.

رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند.

هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد.

هیچ گاوی غمباد نمی گیرد.

هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.

هیچ گاوی اختلاس نمی کند.

هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.

هیچ گاوی خیانت نمی کند.

هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.

هیچ گاوی دروغ نمی گوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد.

هیچ گاوی...

اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما...

به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید ...

لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ... همه از گاو

ولی با همه منافع يادشده هیچ گاوی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا

امیدوارم هیچ کسی‌ که براش مهم نیستین براتون مهم نشه ...

یعنی این بنظر من بدترین حس دنیاست ، که کسی برات مهم باشه که تو براش مهم نباشی !

من عاشق گلم

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری ،شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.

(شکسپیر)

"شهید دکتر علی شریعتی"

متاسفانه نهضت عاشورا كه عالي‌ترين جلوه‌گاه مكتب شهادت است براي ما ، بد طرح كرده اند ، آن چنانكه مكتب عزايش ساخته‌اند و در نتيجه همه عمر از آن ياد مي‌كنيم و بر آن مي‌گرييم ولي نه آنرا مي شناسيم و نه ميفهميم و نه بدان مي انديشيم.

درخشان‌ترين ابعاد اين نهضت ، متاسفانه تاريكترين بعد آن است !!!

مجموعه آثار 19 / حسين وارث آدم / ص156

واقعاً چرا ؟؟

 بيشتر مردم دنيا يکشنبه ها ميرن کليسا براي سلامتي مردم جهان دعا ميکنن اونوقت تو ايران مردم جمعه ها ميرن نماز جمعه براي بيشتر مردم دنيا آرزوي مرگ ميکنن...!!! 
 

وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ

خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته استاما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون ومسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.
ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.
بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.


تو مگو همه به جنگند                            و زصلح من چه آید

تو یکی نه ای، هزاری                            تو چراغ خود برافروز

امروز ﺟﻤﻌﻪ ۲۵ ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ، ۴ ﺁﺫﺭ ﺭﻭﺯ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻋﻠﯿﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺑﺎﺩ.

به افتخار همه زنان کره خاکی مخصوصا زنان و دختران سرزمینمان
IRAN

امان از شر زبان مردم از شیخ بهایی

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :

اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !

اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!

اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!

اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!

اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!

و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين …..!!!

لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد

و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود

عشق زاییده ی تنهاییست و تنهایی زاییده ی " عشق "


( دکتر علی شریعتی / نیایش / صفحه 133)


آدمی در مقابل علاقه ای که در دیگران نسبت به خود ایجاد می کند، مسئول است!

گفتم خدايا سوالي دارم

گفت بپرس...

گفتم چرا هر موقع من شادم، همه با من ميخندن، ولي وقتي غمگينم كسي با من نميگريد؟

گفت خنده را براي جمع آوري دوست و غم را براي انتخاب بهترين دوست آفريدم ...

خدایا ...

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌ هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌ جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر ...

هر داشته ای را به هر نداشته نفروش .... گاه اگر نداشته هایت رابدست آوری ؛ حسرت داشته هایی 

رامیخوری که ارزان فروختی ... !!!

شنيــده بودم كه "خاك سرد است"

ايـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است،

كه زنــده زنــده فراموش مي كنيــم يكديگـــر را ...

یاد بگیر

اگه کسی بهت گفت دوستت دارم

لزوما به این معنی نیست

که کِس دیگه ای را دوست ندارد....

کاش دل آدمها، بدون تجربه ،می فهمید که دلبستن به کلاغی که دل دارد 

بهتر از دل باختن به طاووسی است که فقط ظاهر خوشگل دارد...!!!

و امروز ..............

روزی بود که من متولد شدم ...

این پست مخاطب خاصی ندارد

تو مرا
آنقدر آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خیالت راحت ..
می روم از قلبت ..
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ..
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ..
عشق زیباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ..
سخت بیمار شده است ..
تو بمان در شهرت!

ای کاش تاریخ انقضای انسان ها را روی بدنشان می نوشتند!!!!!


می فهمیدیم چه انسان هایی، تا چه زمانی در زندگی ما خواهند بود ،

و آیا ارزش زمان صرف کردن دارند!!!!!!

با هيچكس بر سر باورش نمى جنگم!


خداى هر كس همان است كه درون او با وی سخن مى گويد...

هرگاه خداوند آرزویی در دل تو انداخت بدان توانایی رسیدن به آن آرزو را در تو دیده است.

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی رو از دست می دی ، حتما لیاقتت رو نداشته

وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

 وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی
 
وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر
و شکیبایی بهت بده 

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی


دزدی مال و دزدی دین و عقیده!
 
گویند روزی دزدی در راهی ، بسته ای دزدید که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال ،خللی می یافت ؛ آن وقت من ، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

آموخته ام که وقتی ناامید میشوم ، خداوند با تمام عظمتش ناراحت میشود

و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمتش امیدوار شوم . . .

به اندازه ی باورهای هرکس با او حرف بزن... بیشتر بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد!!!

تقصیر هیچ کس نیست:
به نام عشق
جسمت را
لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند
و به نام عشق فراموشت میکنند
... ... چرا که بر دیگری عاشق تر از تو اند
تقصیر هیچ کس نیست
به نام نجابت باید سکوت کنی
و به نام صبر از درون ویران شوی
تقصیر هیچ کس نیست
که قانون غیرتشان را
قلم غریزه امضا کرده

من یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "
ولی نمی دانم چرا ...
خیلی ها ...
و حتی خیلی های دیگر ...
می گویند :
... " این روز ها ...
دوست داشتن
دلیل می خواهد ... "
و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
دنبال گودالی از تعفن می گردند...
اما
من " سلام " می گویم ...
و " لبخند " می زنم ...
و قسم می خورم ...
و می دانم ...
" عشق " همین است ...
به همین سادگی

مردم چه می گویند ؟!


می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

... می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!

به همه لبخند بزن...
اما با 1 نفر بخند...
همه را دوست داشته باش ...
اما به 1 نفر عشق بورز ...
تو قلب همه باش ...
اما...
...قلبت مال 1 نفر باشه

*****

حالا اومدیمو ما اینطوری بودیم...... اما قلب طرف اینطوری نبود....اونوقت چی؟

هرچند که از قدیم گفتن خدا در و تخت رو خوب برای هم جور میکنه

امیدوارم قلب هر کسی برای همون کسی بتپه که باید بتپه

خدایا آخر و عاقبت هممون رو ختم به خیر کن...


مرحوم حسین پناهی

 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

***
من تعجب می کنم 
چطور روز روشن 
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

***
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

***
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!

*** 
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

***
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
 

در سرزمين من هيچ کوچه اي به نام هيچ زني نيست

در سرزمين من
... هيچ کوچه اي
به نام هيچ زني نيست
و هيچ خياباني …
بن بست ها اما
فقط زنها را مي شناسد انگار...
در سرزمين من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هايي است
که پشت سر آدمها خراب شده اند...
اينجا
نام هيچ بيمارستاني
مريم نيست
تخت هاي زايشگاهها اما
پر از مريم هاي درد کشيده اي است
که هيچ يک ، مسيح را
آبستن نيستند ...
من ميان زن هايي بزرگ شده ام که شوهر برايشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!
نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي
تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي
اما بگرد ،پيدا خواهي کرد
اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!!
امروز پول تن فروشيم را به زن همسايه هديه کردم ، تا آبرو کند ...
براي نامزدي دخترش !
و در خود گريستم ...
براي معصوميت دختري که بي خبر دلش را به دست مردي سپرده که ديشب ،
تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...
و بي شرمانه مي خنديد از اين پيروزي ...!!!!
روي حرفم، دردم با شماست
اگر زني را نمي خواهيد ديگر
يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد
به او مردانه بگو داستان از چه قرار است
آستانه ي درد او بلند است .
...يا مي ماند
يا مي رود!
هر دو درد دارد!
اينجا زمين است
حوا بودن تاوان سنگيني دارد...

آنقدر بین دو راهی منطق و احساس، منطق را انتخاب کردم که حالا دیگه با احساساتم هم منطقی رفتار میکنم...

نامه ای به یک فاحشه

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو

زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت

اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد

تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردو از یک تن نیست؟

بفروش ! تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم

که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان،

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی

نه از دین 


(( فریدون فرخزاد ))

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش ............

پیاده از کنارت گذشتم ، گفتی :
” قیمتت چنده خوشگله ؟
” سواره از کنارت گذشتم گفتی : ” برو... پشت ماشین لباسشویی بنشین !“
...
در صف نان ، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم ، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی : ”زهرمار !“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت ، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم ، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی !

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اما من دیگر :



احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی .

احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم .

با تو شادم آری ، اما بدون تو هم شادم .

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به
من بگو ترشیده ، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا
نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت
آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و
درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند .

امروز تو برای هم گامی بامن ( و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم ) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی .

حقوقم
را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به
قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود.
هرگاه..
مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد .

ممکن است دوست وهمراه تو شوم اما ،،،،،

ملک تو نخواهم شد . ...!!!!!!!

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

هنوز یک جایی هست آن ته وجودت

که گاهی یادش می افتی

حسی ست که نمی دانی اسمش را چه بگذاری
...
دلتنگی نیست،نه

تنها ردپايي درقلبت جا مانده

كه غصه دارت مي كند،اما آرامي

نمي دانم!؟

گاهي حسي داري كه نمي داني اسمش را چه بگذاري !!!

این آواز شجریان رو خیلی دوست دارم:

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

 چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 ز من هر ان که او شد

چو دل به سینه نزدیک

 به من هر ان که نزدیک

از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

 که تر کنم گلویی

به یاد اشنا من

 ستارها نهفتند

در آسمان ابری

 دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

تنها جايي که حجاب داشت هنگام نماز خواندن بود!!! گويا تنها کسي که به او محرم نبود خدا بود !

دکتر شریعتی

آنچه می خواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمی خواهیم،

آنچه دوست داریم ، نداریم

و آنچه داریم ، دوست نداریم

... و عجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم.

ساعتها را بگذارید بخوابند ، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست .

هیچ وقت نگو به خدا یه مشکل بزرگ دارم به مشکل بگو من یه خدایه بزرگ دارم

زن که باشی
درباره‌ات قضاوت می‌کنند,
در باره‌ی لبخندت
که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی
درباره‌ی زیبایی‌ات
......که دست خودت نبوده و نیست
درباره‌ی تارهای مویت
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها
از روسری بیرون ریخته‌اند
درباره‌ی روحت، جسمت
درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت
قضاوت می‌کنند
تو نترس و زن بمان
احمق‌ها همیشه زیادند
نترس از تهمت دیوانه‌های شهر
که اگر بترسی
رفته رفته
زنِ مردنما می‌شوی....

عجیب است دریا همین که غرقش می شوی پس می زند تو را!!!!! 

آدمهای ساده را دوست دارم .
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. 
همان ها که برای همه لبخند دارند. 
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. 
آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ 
عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. 
آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند.

یکی باش برای یک نفر ….. نه تصویری مبهم در خاطره های ۱۰۰ نفر!

دیگر نمی گویم "گشتم نبود، نگرد نیست"
بگذارید صادقانه بگویم:"بود اما مال من نبود
شما بگردید
...شاید مال شما باشد"

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار. خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟! موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت ...........

نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده !

فریادها مرده اند
سکوت جاری است
تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است
می گویند خدا تنهاست
ما که خدا نیستیم
 پس چرا از همه تنها تریم !؟!...

یاد داری از دبستان در کتاب، درس اول صحبت نان بود و آب؟

 آنچه را در خردسالی خوانده ایم همچنان در جستجویش مانده ایم !!!

چهار چیزرا در زندگیت نشکن 


اعتماد ,


قول ,


رابطه 


و قلب ...


اینها که می شکنند صدا ندارند ولی درد زیادی دارند.

>اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
>گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
>گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
>گفت: من رفتني ام!
>گفتم: يني چي؟
>گفت: دارم ميميرم
>گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟
>گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
>گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
>با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟
>فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش
>گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
>گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
>کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
>تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
>خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
>اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
>خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
>با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
>آخه من رفتني ام و اونا انگار نه
>سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
>بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
>ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
>گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
>مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم
>الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز وخوردني شدم
>حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و
>قبول ميکنه؟
>گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه
>خدا عزيزه
> آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت
داري؟
>گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
>يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت
>چيه؟
>گفت: بيمار نيستم!
>گفتم: پس چي؟
>گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم:
>خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
> مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد...

هیچ حسی بدتر از این نیست که آدم از خودش و کاراش بدش بیاد.....

اما خب من الان تو این لحظه دقیقا این حس رو دارم!

خیلی حس بدیه...

وقتی به این فکر می کنم که خودم باعث میشم هر چی می بافم پنبه بشه، از خودم بدم میاددد

خدایااااااااااااااا

دیگه خسته شدم....کفر نمیگم.... اما از دست خودم خسته شدم.......

آخه چرا .... نمیشه !!!.... چرا...... 

دیگه نمی تونم این اوضاع رو تحمل کنم!

بهم خیلی سخت می گذره...... 

دوست دارم برم یه جایی که فقط خودم باشم

تنهای تنها..............................................................

چکار کنم؟

دکتر علی شریعتی

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند گدایی عشق میکنند اما همین که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردی به جا می آورند.