دیگر کسی ساده نمی نویسد
ساده نمی گویدحتی ساده نگاه هم نمی کند
و من همچنان چشم هایم به دنبال کسی است که نگاهش ساده باشد
حرف هایش،
خنده هایش
... گریه هایش ساده باشند
ساده بپوشد
ساده راه برود
ساده دستهایم را بگیرد
ساده ساکت بماند...
ساده شلوغ کند
فقط همین

کسی هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا

چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا

همین یک لحظه را دریاب و آدم باش که فردا می شوی تنها . . .

هیچ موقع کسی رو واسه 3 تا چیز مسخره نکن: 1.قیافش 2. خانوادش 3. محل تولدش چون هیچکدوم دست خودش نبوده

همیشه از فاصلــه ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصـــله هم لازم بود.

بهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی.

دکتر شریعتی

هر چیزی را نفهمیده انکار کردن، رویه دیگر همان تعصبی است که در عوامی سراغ داریم که خیلی چیزها را نفهمیده، باور دارند.
مجموعه آثار ۳۴ / نامه‌ها

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن
یکی بود یکی نبود ...
  یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
 از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
 و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
 هنر نبودن دیگری !

(این پست مخاطب خاصی ندارد)

زود قضاوت نکنیم !

 
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
...

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟


وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟


مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.


وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟


مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...


وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟


مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...


وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

دکتر شریعتی


تو می دانی که من 

از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم 

تنهایی است 

دکتر علی شریعتی

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند...

روز جهانی زن مبارک

روز جهانی زن هر ساله در ۸ مارس برگزار می‌شود. این روز، روز بزرگِ برپایی جشن‌هایی برای زنان در کل جهان است. بسته به مناطق مختلف، تمرکز جشن روی بزرگداشت، قدردانی، ارائهٔ عشق به زن و برگزاری جشنی برای دستاوردهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زنان است.

این روز در ابتدا به عنوان یک رویداد سیاسی سوسیالیستی آغاز شد، اما بعدها در فرهنگ بسیاری از کشورها آمیخته شد (در درجه اول اروپای شرقی، روسیه و شوروی سابق). روز جهانی زن در بسیاری از مناطق رنگ و بوی سیاسی خود را از دست داده و تبدیل به مناسبتی برای مردان شده تا عشق خود را به زنان بیان کنند (چیزی شبیه به روز مادر و روز ولنتاین). با این حال در مناطقی دیگر (مانند استرالیا)، اصل سیاسی و زمینه حقوق بشری که توسط سازمان ملل متحد تعیین شده، با قدرت اجرا می‌شود و آگاهی سیاسی و اجتماعیِ امیدوار کننده‌ای از مبارزات زنان در سراسر جهان به ارمغان می‌آورد. سازمان ملل هم از سال ۱۹۷۷ این روز را به عنوان «روز حقوق زنان و صلح بین‌المللی» به رسمیت می‌شناسد.

به نقل از ویکی پدیا

 
چه فاجعه ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می گیرد و به دستی شرع را سپر ...

فرهنگ غنی ایرانی


در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود

روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فكركنید

































.شما هم یك ایرانی هستید. حدس بزنید... 










































چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند !!! 

من به خوشبختی خود می نگرم

و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد

و به اینکه تو به صد شوق مرا میخوانی ،

و به یک قهر مرا میرانی !

من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم

که مرا با همه ی سادگی ام ،

چون کلافی پر از گمراهی

مثل یک هیچ نمایان کردند !

من در اینجا نفسم تنگ شده است

بسکه گرداگردم پر از دیوار است

گر نبودی اینجا ،گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود،

بی گمان غصه مرا می دزدید،

می سپردم به خزان!در دو دستان توانای خزان می مردم.

....

تو شبیه بادی،من شبیه بادبادک هستم.

تا تو هستی، هستم،

 بی تو اما... ورقی کاغذ و ... هیچ ...

تا آسمان راهی نیست

اما تا آسمانی شدن راه بسیار است...


وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !

اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...
هر روز بی تو
روز مبادا است

دکتر شریعتی

حبابها قربانی هوای درون خودشان هستند

پس تو یک قطره آب باش...


چه دنیای عجیبیه!

هميشه اشک اونايي که به فکرمون هستن رو در مياريم.. و هميشه واسه کسايي که به فکرمون نيستن اشک ميريزيم.. هميشه به کسايي که اصلا به يادمون نيستن فکر ميکنيم.. و هميشه کسايي که اصلا فکرشم نميکنيم به يادمونن ...

 

 

 

خسته ام ...

گاهی گمان نمی کنی و می شود،

گاهی نمی شود که نمی شود،

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود،

گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود!

 

"شهید دکتر علی شریعتی"

خیام

نا کرده گنه در این جهان کیست بگو                                         آنکس که گنه نکرد چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات کنی                                               پس فرق میان من و تو چیست بگو

دلم گرفت از این روزا , از این روزای بی نشون ,

دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون ,   از هم دلای هم زبون ,

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون ,  آهای خدای عاشقا ,

تویی فقط دلخوشیمون  , آره دلم خیلی پره  , از غمای رنگ و وارنگ ,

ازجمله دوست دارم ,  دوروغای خیلی قشنگ ,  دلم گرفت از این روزا  , از آدمای مهربون ,

از تو که با ما نبودی  , از اون خدای آسمون...

خاطرمان باشد شاید سالها بعد در گذر جاده ای ، بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.

دوران بی بازگشت...

آن روزی متوجه شدم که دوران زیبا و معصوم کودکی را پشت سر گذاشته و وارده دنیای کثیف بزرگترها شده ام که به جای دنبال کردن برنامه های کودک برنامه اخبار را دنبال کردم...

دکتر علی شریعتی

در عجبم از مردمی که خود زیر ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست.

اون قدیم ها ابن یمین اینطوری می گفت :

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون بستاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

و اما حالا ..... :

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست ریاست ابدالدهر بماند

دوست داشتن

غريب است دوست داشتن.

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش مي گيريم

هر چه او عاشق تر ، ما سرخوش تر،

هر چه او دل نازک تر ، ما بي رحم تر .

تقصير از ما نيست ؛

تمامی قصه های عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده اند .

شهید على شريعتي

آهنگ موردعلاقه ام از داریوش

ای كه بی تو خودمو تك و تنها میبینم 

 

هرجا كه پا می ذارم تورو اونجا میبینم

 

یادمه چشمهای تو پردرد و غصه بود

 

قصه غربت تو قد صدتا قصه بود

 

یادتو هرجا كه هستم با منه

 

داره عمر منو آتیش میزنه

 

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

 

گونه های خیسمو دستهای تو پاك میكرد

 

حالا اون دستها كجاست اون دوتا دستهای خوب

 

چرا بی صدا شده لب قصه های خوب

 

من كه باور ندارم اون همه خاطره مرد

 

عاشق آسمونها پشت یك پنجره مرد

 

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

 

انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده

 

یادتو هرجا كه هستم با منه

 

داره عمر منو آتیش میزنه

 اهل دانشگاهم

 رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

 پدری دارم حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

 و خدایی که مرا کرده جواب

 اهل دانشگاهم

 قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

 من نمی‌دانم که چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است

و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

 چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید باید

 از مردم دانا ترسید!

 باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم

 من به گور پدر علم و هنر خندیدم

«دکتر علی شریعتی»

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرده


آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست


و خدایی که نمی بینم و میدانم هست


 

وصیت افلاطون به ارسطو

10 وصیت از وصایای افلاطون به ارسطو :


1.چگونه زیستن را منهای چگونه مردن از خدا مخواه ،بلكه هر دو را از او درخواست كن.

2. بر شانس و بخت اعتماد مكن و از تنبلی شادمان مباش.

3.به هیچ كس آزار مرسان كه كار روزگار دائم در تغییر و تحول است.

4.كسی را كه به لذتی از لذتهای دنیا شادمان و یا از مصیبتی از مصیبتهای این جهان غمناك است ،حكیم مپندار.

5.از دو چیز ،پستی یك نفر را دریاب :

اول:سخن بیهوده فراوان می گوید.

دوم:سؤالی كه از او نپرسیده اند پاسخ می دهد.

6.زود خشمگین مشو كه به غضب عادت پیدا می كنی.

7.تا سخنان دو نفر كه با یكدیگر نزاع دارند به خوبی روشن نشود ،درباره آنها قضاوت مكن.

8تنها گفتار حكیمانه نداشته باش بلكه در گفتار و كردار هر دو حكیم باش ؛زیرا حكمت قولی در این جهان می ماند ولی حكمت عملی ره توشه جهان آخرت است و در آنجا می ماند.

9.اگر در انجام كار خیری رنج بردی ،رنج زائل می شود ولی آن عمل نیك باقی می ماند و اگر از یك گناه لذت بردی ،لذت آن كار زشت از بین می رود ولی آن كار زشت باقی می ماند.

10. به استراحت و خواب اقدام مكن مگر بعد از آنكه محاسبه نفس را در سه مورد انجام داده باشی :

اول: آیا در آن روز از تو خطایی سر زده یا خیر؟

دوم: آیا هیچ خیری كسب كرده ای یا خیر؟

سوم: درهیچ كاری كوتاهی كرده ای یا خیر؟

دکترشریعتی

خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خدا پرستی جبران کنند بیزار است

از آن ها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند نفرت دارد


خدا دوستدار آشناست ، عارف عاشق میخواهد نه مشتری بهشت ....

دکتر شریعتی

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

...

گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد كمي با من حرف بزن

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم
که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمه

يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد : 1 - شاد بودن بدون دليل 2- دائم به کاري مشغول بودن 3- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد

افسوس ... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

دلم می خواهد داد بزنم ولی کو گوش شنوا دلم می خواهد اشک بریزم ولی کو دیده ی بینا دلم می خواهد بال بگشایم ولی کو آن پرنده ی زیبا ...

فقط یک شعر برای اعتبار یک شاعر کافی‌ است

 

  فروغ فرخ زاد

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام! ما.

“ هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما "

طنز

گنجشک و خدا

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت... فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند  گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه اترا واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پرگشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،

 حرفت را من می زنم.

فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،

 حرفت را هم من می زنم

 و تو فقط برای من کف بزن.

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،

 حرفت را هم خودت بزن

 و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده

 و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،

 اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.

دکتر شریعتی

چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند به واسطه آشنایی با تو،

 با خدا آشنا شوند .

شجاعت يعني شریعتی

در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر شریعتی....

دکتر علی شریعتی

رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهائی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی؟ این رسم زندگیست تو نمی توانی آن را تغییر دهی
 
پس تنها آواز بخوان این تنها کاریست که از دستت بر می آید

دکتر شریعتی

قرآن ! من شرمنده توام


قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشودهمه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکندکه ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایتمی نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از ترا بهیک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشاننازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

امید

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!

آخرین مدل حالگیری!!!


دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده‌ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی
ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس‌ها راکه کلی
بودندباعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست
میکند، به این مضمون:

روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.

واقعا راسته که می گن:

 خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

اصلا هم مهم نیست که این جماعت کارشون درسته یا غلط

مهم اینکه نباید ساز مخالف زد

چون در غیر اینصورت آدم متهم می شه به ....

 

 با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار !

اما...

 نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد !

 اگر اطاعتش را کنم چه مي کند ؟

خداحافظ همين حالا،  همين حالا که من تنهام   

خداحافظ  بشرطي که  بفهمي، تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين    به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که  منو از  ، چشم تو مي ديد

اگه گفتم خداحافظ   نه اينکه  رفتنت ساده ست

نه اينکه مي شه باور کرد  دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اينکه  نبندي دل به روياها

بدوني بي تو و با تو.............همينه رسم اين دنيا


خداحافظ           خداحافظ                همين حالا

فکر کنم از دکتر شریعتی یه

زمان بارش باران دلم از غربت خورشید می گیرد و روز آفتابی هم دلم بی تاب باران است...

خدایا من به دنبال چه می گردم؟!

دکتر شریعتی

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.......

هر بار كه كودكانه دست كسي را گرفتم گم شدم ٬

                 آنقدر كه در من هراس گرفتن دستي هست ٬

                                                        ترس از گم شدن نيست !

چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 گفته می شود که حميد مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است :

 

شعر زیبای حميد مصدق



تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

***

جواب زيباي فروغ فرخ زاد



من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

قيصر امين پور


  << حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود ! >>


خدایا تو این مورد خاص فقط به خودت توکل کردمممممممممممممممممممممممممممممم

من به خوشنودي خود مي نگرم
و به اين كه نفس عشق چه حالي دارد؟
و به اينكه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني
و به يك قهر مرا مي راني؟
من به يكرنگي اين آينه ها مشكوكم
كه مرا با همه سادگي ام ،
چون كلافي پر از گمراهي ، چون مترسك پر از ويراني
به هزاران گونه ، مثل يك هيچ نمايان كردند
من در اينجا
نفسم تنگ شده است
بس كه گرداگردم پر از ديوار است
گر نبودي اينجا ، گر دلت با دل من ساده و يكرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد
مي سپردم به خزان
در دو دستان تواناي خزان مي مردم
بي تو دستم سرد است
بي تو روحم چون موج
دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم
تو شب

برگرفته از هبوط دکتر شریعتی

مرا کسی نساخت.خدا ساخت

 

نه آنچنان که "کسی می خواست"

 

که من کسی نداشتم

 

کسم خدا بود.کس بی کسان

 

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

 

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .

 

من یک گل بی صاحب بودم

 

مرا از روح خود در آن دمید

 

و بر روی خاک و در زیر آفتاب

 

تنها رهایم کرد

 

"مرا به خود واگذاشت".


 

ba eshgh zaman faramoosh mishavad va ba zaman ham eshgh

او دیگر مرا از یاد برده

چرا که در دفتر خاطراتت خواندم

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق

می بینی اینجاست که میگویند وقت طلاست

دیگر زمان نیز به ما رحم نمی کند

اما با این همه

من نیز در دفتر خاطراتم چنین نوشته ام

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عاشق، عاشق تر

زیرا این عشق است که زمان را تسخیر می کند نه زمان عشق را

آری این گونه است که می شود زمانه را تغییر داد

به مناسبت سالروز وفات دکتر علی شریعتی

جملات یکسان از دو شخصیت بزرگ

دکتر علی شریعتی :    دوست دارم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد نشینم و به کفشهایم فکر کنم

آلبرت انیشتن :    دوست دارم زمانی که سوار دوچرخه ام هستم به فکر خدا باشم نه زمانی که در کلیسا هستم به فکر دوچرخه ام باشم

ومطلبی دیگر

در جامعه ای که اصالت از آن « تولید ومصرف » و « مصرف و تولید » اقتصادی است و عقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشقهای بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ؛ بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه جنسی اش ، خرید و فروش می شود.

سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:

یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"

زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.

دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.

سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.
                                                                                                         

کتاب گفتگوهای تنهایی/دکتر شریعتی

به من تکیه کن..

من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر  آن بنهی !

تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در ان از هراس بیاسایی !

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم ...

دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!

 تمام بودن خود را زانویی می کنم  تا بر آن به خواب روی !

خود را تمام خود را به تو می سپارم ....

 تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی از ان بر گیری ...

هرچه بخواهی از آن بسازی ...

هر گونه بخواهی باشم ....

از این لحظه مرا داشته باش........


زندگي شگفت‌انگيز است، در صورتي كه بداني چه‌طور زندگي کني...

مهم اين نيست که قشنگ باشي...

قشنگ اين است که مهم باشي، حتي براي يک نفر.

كوچك باش و عاشق ... كه عشق خود مي‌داند آيين بزرگ كردنت را...

بگذارعشق خاصيت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسي...

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه‌ي پايان رسيدن...

هر روز صبح در آفريقا، آهويي از خواب بيدار مي‌شود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا مي‌چرايد. آهو مي‌داند كه بايد از شير سريع‌تر بدود، در غير اين صورت طعمه شير خواهد شد. شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا مي‌گردد، كه مي‌داند بايد از آهو سريع‌تر بدود، تا گرسنه نماند...

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو...

مهم اين است كه با طلوع آفتاب از خواب برخيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني...

زلال باش... فرقي نمي‌كند كه گودال كوچك آبي باشي، يا درياي بيكران، زلال كه باشي، آسمان در تو پيداست...

وای از ثانیه هایی که بی گدار به آب می زنند..................

دکتر علی شریعتی

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی....در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولدمیشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
...
و این, رنج است,

فراموشم نکن يارب که محتاج نگاهم من !

سرا پا محنت و دردم تني غرق گناهم من !

فراموشم نکن يارب که من زخمي دنيايم پريشانم

شکسته دل اسيري خسته تنهايم

منم آن بنده ي تنها که محتاج همه چيزم

درون خلوتم با تو هميشه اشک مي ريزم


خدایا من واقعا نیاز به تغییر دارم


پس کمکم کن..........................................

چرا هیچکس اونطوری که بنظر می رسه نیست ؟!!!!!!!!!!!

براي معبود يکتا :


...اي آشناي هر غريبه در کوچه پس کوچه هاي غربت زندگي .اي آرامش دهنده قلبهاي طوفان زده .
اي خدايي که همه دلها به نام تو آغاز مي شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه مي گيرد.
اي خدايي که واژه ها را آفريدي و به درختان توفيق دادي که مداد بشوند و به کاغذها همنشيني با شعر ها را عطا فرمودي.
اي خدايي که براي خوشبختي درياها باران را دمادم فرو فرستادي و به خاطر گل روي خورشيد به کوه ها گفتي هرگز راه نرون.
اي خدايي که همه آلاله ها تو را مي خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند.
اي معبود :
مهربانم :
اي تنها واژه اي که براي نوشتن هرگز تکراري نبوده اي .
تنها تو را مي خوانم و تنها به تو پناه مي برم و در هنگاميکه سختيها و دردهايم سر به ساحل سينه ام ميکوبند تا رخ بنمايند - تنها با تو خلوت مي کنم .
... و چقدر زيباست گريستن در خلوت مطلق.خلوتيکه فقط تو باشي و قلب مالامال از درد و  گناهم .
مهربانا - دستهاي التماسم را باز با مهربانيت بگير , دلم را مالامال از عشق آينه ها کن و ابرهاي مسافر را به سوي باغچه ام بفرست و از زمين خاکي آغشته به ناپاکيها بلندم کن تا عاشقانه به سويت بشتابم . . .

به نقل از شقایق ...

دستها بالا بود

هر کسی سهم خویش را میطلبید

سهم هر کس که رسید

داغتر از دل ما بود

ولی...

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ !

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی

شاید از وسعت ان بود

که بی پاسخ ماند...................

نه پاي رفتنم اکنون ، نه بال پرواز است 

                                                      از اين چه سود که بر من در قفس باز است

سال نو مبارک ، بهاری باشید .

آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همین جاست، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ،بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ،بخند

راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست، بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم

برنامه نويس

برنامه نويس موجوديست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمي خميدگي روبروي خود را نگاه مي کند. اين موجود توانايي بسيار زيادي در گير دادن به يک موضوع و پلک نزدن را داراست. بيشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپري مي کند و فقط انگشتانش داراي فعاليت بسيار زياد هستند. غالبا بصورت انفرادي يافت مي شود و در پاسخ به مخاطب همواره مي گويد: چي؟ ??? آنها شب زيست هستند. بين يک شاخه گل رز و يک تکه پارآجر تفاوتي قائل نمي شود و دنياي وي فقط نيم متر جلوتر از چشمانش است.

" دکتر شریعتی "

وقتی نمی تونی فریاد بزنی ناله نکن ، خاموش باش ، قرنها نالیدن به کجا انجامید ؟

"دکتر شریعتی"

حسین (ع) بیشتر از آب ، تشنه ی لبیک بود، افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار امدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد من اغاز شدم
وچه سخت است !!!!
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن!
"دکتر شریعتی"

 

شهر هرت

 

 تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟

 

 

 - شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.

 

- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسن.

 

- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.

 

- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.

 

- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.

 

- شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.

 

- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.

 

- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.

 

- شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.

- شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن.

 

- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.

 

- شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آباد میکنیم..

 

- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.

 

- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.

 

- شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

 

- شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....

 

- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.

 

- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن.

 

- شهر هرت جایی است كه هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی كاری ازدستت برنمیاد.

 

- شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.

 

- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.

 

- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!

 

- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.

 

- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.

 

شهر هرت جایی است كه .........

 

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست ...

در زمانه ای که پول بر مدار باشد.
باید « خر » بود و « خر » پرستید.
باید « فاحشه » بود و پرچم« جار کشی » بر دست گرفت.
باید از چپ نوشت و از راست خواند.
باید از جلو نشست و از عقب راند.
در زمانه ای که من در آن زیستم چنین آموختم غم مردان این جهان ، از وجود نامردان است

طنز

آینده:
یـك زن تــا زمانیكه ازدواج نكرده نگران آینده است. یك مرد تا زمانیـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.

موفقیت:
یــك مرد موفق كسی است كه بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میكند درآمد داشته باشد. یك زن موفق كسی است كه بتواند چنین مردی را پیدا كند.

ازدواج:
یك زن به امید اینكه شوهرش تغییر كند با او ازدواج میكند،ولی تغییر نمیكند. یك مــرد به این امید با همسرش ازدواجمیكند كه تغییر نكند، ولی تغییر میكند.

روابط:
اول از همه، یك مرد یك رابطه را یك رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندكی مشكلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یك پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی كه زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این كار تماس تلفنی "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل یك بار آنرا انجام میدهند. برخی كلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشكیل میشود كه معمولا تاثیری در بر ندارند.

بلوغ:
زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است كه اكثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میكنند.

فیلم كمدی:
فرض كنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میكنند، و حتی ممكن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكایت منتظر تمام شدنش میشوند.

دست خط:
مردها زیاد به دكوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میكنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی كه توسط یك زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد تركتان كند، در انتهای یادداشت یك شكلك در انتها آن میكشد.

حمام:
یك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یك قالب صابون و یك حوله. در حمام متعلق به یك زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یك مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی كند.

خواروبار:
یك زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یك مرد آنقدر صبر میكند تا محتویات یخچال ته بكشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را كه خوب بنظر برسر می خرد.

بیرون رفتن:
وقتی مردی میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید كه برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میكنند.

آینه:
مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چك میكنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میكنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقای زلفیان...

تلفن:
مردان تلفن را به عنوان یك وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای كوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یك زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس یابی:
وقتی یك زن در حال رانندگی احساس میكند كه راه را گم كرده، كنار یك فروشگاه توقف كرده و از كسی كه وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فكر كنم یه راه بهتر پیدا كردم،" و "میدونم كه باید همین نزدیكی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم."

پذیرش اشتباه:
زنان بعضی اوقات قبول میكنند كه اشتباه كردند. آخرین مردی كه اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.

فرزند:
یك زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیك و صمیمی، قرارهای رمانتیك، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یك مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد كم سن و سال هم در خانه زندگی میكنند.

لباس شیك پوشیدن:
یك زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیك می پوشد. یك مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز یك بار لباسهایشان را میشویند. مردها تك تك لباس های موجود در كمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیكه لباس تمیزی باقی نماند، یك لباس كثیف بر تن نموده و كوه ایجاد شده از لباسهای چرك خود را با آژانس به خشك شویی منتقل میكنند.

عروسی:
هنگام یاد كردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میكنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی."

اسباب بازی:
دختران كوچك عاشق عروسك بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فكر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و كوچك، تلفنهای اتومبیل، مخلوط كن و آب میوه گیری، اكولایزرهای گرافیكی، آدم آهنی های كنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل برای كار كردن به شش باتری نیاز داشته باشد.

گل و گیاه:
یك زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. كسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.

سبیل:
بعضی از مردان مانند هركول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد كه با سبیل زیبا بنظر برسد.

اسامی مستعار:
اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب میز:
وقتی صورتحساب را می آورند، با اینكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میكنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.

پول:
یك مرد 2000 هزار تومان برای یك جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یك زن 1000 تومان برای یك جنس 2000 تومانی كه نیازی به آن ندارد می پردازد.

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی كه یك مرد بعد از آن بگوید، شروع یك بگو مگوی دیگر خواهد بود

 دکتر شريعتي: آنها فقط از «فهميدن» تو مي‌ترسند. از «تن» تو هر چقدر هم که قوي باشد،ترسي ندارند. از گاو که گنده‌ تر نمي‌شوي، ميدوشندت! از خر که قوي‌تر نمي‌شوي، بارت مي‌کنند! از اسب که دونده‌ تر نمي‌شوي، سوارت مي‌شوند!، اما آنها فقط از «فهميدن» تو مي‌ترسند!

خداوندا... من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم. خداوندا... . من از ماندن مي ترسم خداوندا... من از رفتن مي ترسم خداوندا... من از خود نيز مي ترسم خداوندا... پناهم ده خداوندا ! مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم پس مرا درياب و به سوي خويش بازگردان ، دستان مهربانت را بگشا که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم...

 

چارلی چاپلین

 

تا وقتی قلب عریان كسی را ندیده ای بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن، قلبت را خالی نگه دار ،اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد و به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدا دوست دارم زیرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم .

 

عشق از دید اشخاص مختلف

طبقه بندی : طنز

- عشق از دید حاج آقا :استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی
(
جمله ی عاشقانه : خداوند همه ی جوانان را به راه راست هدایت کند )

ـ عشق از دید یک ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول

(
جمله ی عاشقانه : آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوست دارم
)

ـ عشق از دید بقال سر کوچه : والا دوره ی ما عشق.. نبود ننمون رفت و این سکینه خانوم رو واسمون گرفت

(
جمله ی عاشقانه : سکینه شام چی داریم ...)

ـ عشق از دید اصغر کاردی (در زندان) : مرامتو عشقه ، عشقی

(
جمله ی عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی)

ـ عشق از دید یک دختر دانش آموز کمی بی غم : آه عزیزم کاش الان پیشم بودی، بغلم میکردی ، سرمو میزاشتی رو شونه هات ( جمله ی عاشقانه : دوست دارم عزیزم
)

ـ عشق از دید مادر بزرگم : این حرفهای بد رونزن ، راستی این دختر اقدس خانوم خیلی دخترخانوم و باکمالاتیه ، تازه تحصیل کرده هم هست (جمله ی عاشقانه : بریم خواستگاری)

ـ عشق از دید ... (خودتون میفهمید از دید کی ) : عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینه ی عمل کردن دماغمو نمیدی ... ، واسه ناهار بریم سورنتو، سالی با دوستش هم قراره بیاد ، دوست سالی واسش یه ماتیز خریده ( به قول بعضی ها دوو منگل) تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوست دارم حتی یه پراید بخری
(
جمله ی عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام و ... راستی دوستت هم دارم
)

ـ عشق از دید کسی که باراول
که عاشق میشه :عزیزم باور کن حتی یک لحظه بدون تو نمیتونم زندگی کنم، تو واسم همه دنیایی ( جمله ی عاشقانه : فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوستدارم )

ـ عشق از دید کسی که بار اولش نیست : عزیزم خیلی دوست دارم ، باور کن به خاطر تو شبها با پای برهنه میخوابم

(
جمله ی عاشقانه : آه عزیزم دیرم شده باید برم
)

ـ عشق از دید یک راننده : "رادیات عشق من از برایت جوش آمده" ،" باور نداری بر آمپرم بنگر
"
(
جمله ی عاشقانه: عزیزم دوست دارم... بو بو بوغ
)


ـ عشق از دید بعضی ها : آه خدا یعنی میشه بیاد خواستگاریم
...
(
جمله ی عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000تومن نذرت میکنم بیاد خواستگاریم
)

ـ عشق از دید ارازل و اوباش : عشق .. سیخی چند ، برو بچه سوسول دلت خوشه ، خونه خالی نداری
...
(
جمله ی عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بیا بالا خوش میگذره
)

ـ عشق ازدید کسی که در عشق شکست خورده : عشق یعنی کشک

(
جمله ی عاشقانه : برو کشکت رو بساب
__________________

یک نفر...                                  

                         یه جایی...  

                                   تمام رویاهاش لبخند توست      

                                   احساس می کنه زندگی واقعا با ارزشه   

                                   پس هر وقت احساس تنهایی کردی 

                                   این حقیقت رو به یاد داشته باش که 

                                                                         یک نفر...   

                                                                                یه جایی...   

                                                                              در حال فکر کردن به توست

الهي! اگر مي‌آزمايي، توان و تحمل و صبرم را زياد كن. اگر مي‌آموزي، ادراكم را وسعت ده. اگر مي‌بخشايي، ظرفيتم را افزايش ده. اگر مي‌ستاني، گوهر كمالي ارزاني كن. و اگر مي‌رهاني... خدايا حتي لحظه‌اي مرا به حال خود رها مكن ...

صدر المتالهین ملا صدرا میگوید : خداوند بی انتهاست و لا مکان و لا زمان ، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا میشود. و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریك می‌شود...

 

كاش میشد به زمانی برگردم كه تمام غمم شكستن نوك مدادم بود .........

حتی در کوچه ی بن بست هم راه به سوی آسمان باز است

تنها باید پرواز را آموخت ...

 

قبل از هر کاری بپرس چرا ؟

نوروز 1388

سال نو مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود ...

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که با من ، با دل من دربه در شه

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته

هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته

  آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه

   می دونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه

حتما نباید گرگ باشی تا رد پای گرگ رو تشخیص بدی!

خیام

نا کرده گنه در این جهان کیست بگو آنکس که گنه نکرد چون زیست بگو


من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان من و تو چیست بگو

ای خدا دلگیرم ازت ...

 

بعضی وقتا با واقعیت کنار اومدن خیلی سخته !

"دکتر علی شرِیعتی "

 
مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.

گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند.

اما همین که مطمئن شدند ، مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند.
 

هر کسی به هرچیزی که تو ذهنش میگنجه میرسه نه بیشتر.

 آخه میدونین سخته یک کمد دیواری ۳*۴ رو در یک اتاق ۲*۳ جا بدین ، یعنی میشه ها اما لازمه که کمد رو داغون کنین بعد برین تو ، که اصلیت کمد بودنشو از دست میده. بعد میگیم نیومد تو ، نمیگیم جاش کوچیک بود و کار ما عبث!

واقعا آیا این مسئله در مورد ذهن ما هم صحت داره؟

 

تفلدم مبارک

دخترِ ماه آبان

 دخترِ ماهِ آبان، غزل‏تر از ترانه

 وسوسه‏ى یه سیبى، شیرین و عاشقانه

 لبات انار بوسه، چشات یه كهكشونه

 مخملِ نازِ دستات، ململِ آسمونه

 گیراتره نگاهت، از پونه‏هاى وحشى

 جسارتِ چشمامُ، مى‏خوام بهم ببخشى

 دخترِ ماهِ آبان، یه بوسه مهمونم كن

 فقط تو با یه چشمك، ستاره بارونم كن

 بذار كه قطره قطره، سَر بكشم لباتُ

 این شبا بى‏ستارس، ازم نگیر چشاتُ

 شیطون و پر هیاهو، چشات چشاى آهو

 پیشِ تو كم میارم، پرىِ شهرِ جادو

 مى‏خواى نشون بدى كه، سردى و سخت و لجباز

 با همه‏ى غرورت، من كه دوست دارم باز

 فقط مى‏خوام كه یكبار، باور كنى دلم رُ

 آخه من از تو دارم، خواباى خوشگلم رُ

 دخترِ ماهِ آبان، قشنگِ روزگارى

 تُو دستِ زرد پاییز، جوونه‏ى بهارى

 طعمِ قشنگِ بوسه، عطرِ نجیبِ آغوش

 منو دوباره حس كن، نذار بشم فراموش

اینجا ساری هست صدای جمهوری اسلامی ایران

دکتر شریعتی :

" کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم " ...

تولدت مبارک

 

2 سال گذشت

امروز جشن 2 سالگی وبلاگمه
 چقدر روزها تند سپری می شن !!!