ساده نمی گویدحتی ساده نگاه هم نمی کند
و من همچنان چشم هایم به دنبال کسی است که نگاهش ساده باشد
حرف هایش،
خنده هایش
... گریه هایش ساده باشند
ساده بپوشد
ساده راه برود
ساده دستهایم را بگیرد
ساده ساکت بماند...
ساده شلوغ کند
فقط همین
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن
یکی بود یکی نبود ...
یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری !
(این پست مخاطب خاصی ندارد)
این روز در ابتدا به عنوان یک رویداد سیاسی سوسیالیستی آغاز شد، اما بعدها در فرهنگ بسیاری از کشورها آمیخته شد (در درجه اول اروپای شرقی، روسیه و شوروی سابق). روز جهانی زن در بسیاری از مناطق رنگ و بوی سیاسی خود را از دست داده و تبدیل به مناسبتی برای مردان شده تا عشق خود را به زنان بیان کنند (چیزی شبیه به روز مادر و روز ولنتاین). با این حال در مناطقی دیگر (مانند استرالیا)، اصل سیاسی و زمینه حقوق بشری که توسط سازمان ملل متحد تعیین شده، با قدرت اجرا میشود و آگاهی سیاسی و اجتماعیِ امیدوار کنندهای از مبارزات زنان در سراسر جهان به ارمغان میآورد. سازمان ملل هم از سال ۱۹۷۷ این روز را به عنوان «روز حقوق زنان و صلح بینالمللی» به رسمیت میشناسد.
به نقل از ویکی پدیا
در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد.او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. |
من به خوشبختی خود می نگرم
و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد
و به اینکه تو به صد شوق مرا میخوانی ،
و به یک قهر مرا میرانی !
من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم
که مرا با همه ی سادگی ام ،
چون کلافی پر از گمراهی
مثل یک هیچ نمایان کردند !
من در اینجا نفسم تنگ شده است
بسکه گرداگردم پر از دیوار است
گر نبودی اینجا ،گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود،
بی گمان غصه مرا می دزدید،
می سپردم به خزان!در دو دستان توانای خزان می مردم.
....
تو شبیه بادی،من شبیه بادبادک هستم.
تا تو هستی، هستم،
بی تو اما... ورقی کاغذ و ... هیچ ...
حبابها قربانی هوای درون خودشان هستند
پس تو یک قطره آب باش...
گاهی گمان نمی کنی و می شود،
گاهی نمی شود که نمی شود،
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود،
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست،
گاهی تمام شهر گدای تو می شود!
"شهید دکتر علی شریعتی"
دلم گرفت از این روزا , از این روزای بی نشون ,
دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون , از هم دلای هم زبون ,
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون , آهای خدای عاشقا ,
تویی فقط دلخوشیمون , آره دلم خیلی پره , از غمای رنگ و وارنگ ,
ازجمله دوست دارم , دوروغای خیلی قشنگ , دلم گرفت از این روزا , از آدمای مهربون ,
از تو که با ما نبودی , از اون خدای آسمون...
اون قدیم ها ابن یمین اینطوری می گفت :
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بستاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
و اما حالا ..... :
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی وبا پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
برپست ریاست ابدالدهر بماند
غريب است دوست داشتن. وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي گيريم هر چه او عاشق تر ، ما سرخوش تر، هر چه او دل نازک تر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده اند . شهید على شريعتي
ای كه بی تو خودمو تك و تنها میبینم
هرجا كه پا می ذارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمهای تو پردرد و غصه بود
قصه غربت تو قد صدتا قصه بود
یادتو هرجا كه هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستهای تو پاك میكرد
حالا اون دستها كجاست اون دوتا دستهای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه های خوب
من كه باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونها پشت یك پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالا ها گریه هامو ندیده
یادتو هرجا كه هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه
رشته ام علافیست
جیبهایم خالیست
پدری دارم حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند مرد تاجر خوب است
و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید باید
از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرده
آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست
و خدایی که نمی بینم و میدانم هست
10 وصیت از وصایای افلاطون به ارسطو :
1.چگونه زیستن را منهای چگونه مردن از خدا مخواه ،بلكه هر دو را از او درخواست كن.
2. بر شانس و بخت اعتماد مكن و از تنبلی شادمان مباش.
3.به هیچ كس آزار مرسان كه كار روزگار دائم در تغییر و تحول است.
4.كسی را كه به لذتی از لذتهای دنیا شادمان و یا از مصیبتی از مصیبتهای این جهان غمناك است ،حكیم مپندار.
5.از دو چیز ،پستی یك نفر را دریاب :
اول:سخن بیهوده فراوان می گوید.
دوم:سؤالی كه از او نپرسیده اند پاسخ می دهد.
6.زود خشمگین مشو كه به غضب عادت پیدا می كنی.
7.تا سخنان دو نفر كه با یكدیگر نزاع دارند به خوبی روشن نشود ،درباره آنها قضاوت مكن.
8تنها گفتار حكیمانه نداشته باش بلكه در گفتار و كردار هر دو حكیم باش ؛زیرا حكمت قولی در این جهان می ماند ولی حكمت عملی ره توشه جهان آخرت است و در آنجا می ماند.
9.اگر در انجام كار خیری رنج بردی ،رنج زائل می شود ولی آن عمل نیك باقی می ماند و اگر از یك گناه لذت بردی ،لذت آن كار زشت از بین می رود ولی آن كار زشت باقی می ماند.
10. به استراحت و خواب اقدام مكن مگر بعد از آنكه محاسبه نفس را در سه مورد انجام داده باشی :
اول: آیا در آن روز از تو خطایی سر زده یا خیر؟
دوم: آیا هیچ خیری كسب كرده ای یا خیر؟
سوم: درهیچ كاری كوتاهی كرده ای یا خیر؟
خدا از آدم هایی که ضعف و زبونی خود را می خواهند با خدا پرستی جبران کنند بیزار است
از آن ها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را با مذهب پر می کنند نفرت دارد
خدا دوستدار آشناست ، عارف عاشق میخواهد نه مشتری بهشت ....
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش
همان کودکي بوديم
که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون
اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت
پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران
مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را
به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد
زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمه
يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد : 1 - شاد بودن بدون دليل 2- دائم به کاري مشغول بودن 3- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد
افسوس ... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
دلم می خواهد داد بزنم ولی کو گوش شنوا دلم می خواهد اشک بریزم ولی کو دیده ی بینا دلم می خواهد بال بگشایم ولی کو آن پرنده ی زیبا ...
فروغ فرخ زاد
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت... فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه اترا واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پرگشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
قرآن ! من شرمنده توام
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشودهمه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق میکندکه ترابا طلا نوشته ،یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …
آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایتمی نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از ترا بهیک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،گویی که قرآن همین الان به ایشاننازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
اصلا هم مهم نیست که این جماعت کارشون درسته یا غلط
مهم اینکه نباید ساز مخالف زد
چون در غیر اینصورت آدم متهم می شه به ....
اما...
نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد !
اگر اطاعتش را کنم چه مي کند ؟
خدایا من به دنبال چه می گردم؟!
هر بار كه كودكانه دست كسي را گرفتم گم شدم ٬
آنقدر كه در من هراس گرفتن دستي هست ٬
ترس از گم شدن نيست !
|
شعر زیبای حميد مصدق
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
***
جواب زيباي فروغ فرخ زاد
<< حرفهاي ما هنوز ناتمام
...
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان
حكايت هميشگي !
پيش از آن كه
با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو
ناگزير ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي
!
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود ! >>
مرا کسی نساخت.خدا ساخت
نه آنچنان که "کسی می خواست"
که من کسی نداشتم
کسم خدا بود.کس بی کسان
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .
من یک گل بی صاحب بودم
مرا از روح خود در آن دمید
و بر روی خاک و در زیر آفتاب
تنها رهایم کرد
"مرا به خود واگذاشت".
او دیگر مرا از یاد برده
چرا که در دفتر خاطراتت خواندم
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق
می بینی اینجاست که میگویند وقت طلاست
دیگر زمان نیز به ما رحم نمی کند
اما با این همه
من نیز در دفتر خاطراتم چنین نوشته ام
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عاشق، عاشق تر
زیرا این عشق است که زمان را تسخیر می کند نه زمان عشق را
آری این گونه است که می شود زمانه را تغییر داد
آلبرت انیشتن : دوست دارم زمانی که سوار دوچرخه ام هستم به فکر خدا باشم نه زمانی که در کلیسا هستم به فکر دوچرخه ام باشم
ومطلبی دیگر
در جامعه ای که اصالت از آن « تولید ومصرف » و « مصرف و تولید » اقتصادی است و عقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشقهای بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ؛ بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه جنسی اش ، خرید و فروش می شود.
سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:
یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"
زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.
دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.
سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.به من تکیه کن..
من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی !
تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در ان از هراس بیاسایی !
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم ...
دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!
تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی !
خود را تمام خود را به تو می سپارم ....
تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی از ان بر گیری ...
هرچه بخواهی از آن بسازی ...
هر گونه بخواهی باشم ....
از این لحظه مرا داشته باش........
زندگي شگفتانگيز است، در صورتي كه بداني چهطور زندگي کني...
مهم اين نيست که قشنگ باشي...
قشنگ اين است که مهم باشي، حتي براي يک نفر.
كوچك باش و عاشق ... كه عشق خود ميداند آيين بزرگ كردنت را...
بگذارعشق خاصيت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسي...
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطهي پايان رسيدن...
هر روز صبح در آفريقا، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد. آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود، در غير اين صورت طعمه شير خواهد شد. شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود، تا گرسنه نماند...
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو...
مهم اين است كه با طلوع آفتاب از خواب برخيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني...
زلال باش... فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي، يا درياي بيكران، زلال كه باشي، آسمان در تو پيداست...
خدایا من واقعا نیاز به تغییر دارم
از اين چه سود که بر من در قفس باز است
شهر هرت
تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟
- شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر رو می شناسن.
- شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.
- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.
- شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن.
- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ........ را آباد میکنیم..
- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.
- شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ....
- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن.
- شهر هرت جایی است كه هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی كاری ازدستت برنمیاد.
- شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده.
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جایی است كه .........
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست ...







تا وقتی قلب عریان كسی را ندیده ای بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن، قلبت را خالی نگه دار ،اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد و به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدا دوست دارم زیرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم .
|
طبقه بندی : طنز - عشق از دید حاج آقا :استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی
(جمله ی عاشقانه : خداوند همه ی جوانان را به راه راست هدایت کند ) ـ عشق از دید یک ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول (جمله ی عاشقانه : آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوست دارم) ـ عشق از دید بقال سر کوچه : والا دوره ی ما عشق.. نبود ننمون رفت و این سکینه خانوم رو واسمون گرفت (جمله ی عاشقانه : سکینه شام چی داریم ...) ـ عشق از دید اصغر کاردی (در زندان) : مرامتو عشقه ، عشقی ( جمله ی عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی) ـ عشق از دید یک دختر دانش آموز کمی بی غم : آه عزیزم کاش الان پیشم بودی، بغلم میکردی ، سرمو میزاشتی رو شونه هات ( جمله ی عاشقانه : دوست دارم عزیزم ) ـ عشق از دید مادر بزرگم : این حرفهای بد رونزن ، راستی این دختر اقدس خانوم خیلی دخترخانوم و باکمالاتیه ، تازه تحصیل کرده هم هست (جمله ی عاشقانه : بریم خواستگاری) ـ عشق از دید ... (خودتون میفهمید از دید کی ) : عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینه ی عمل کردن دماغمو نمیدی ... ، واسه ناهار بریم سورنتو، سالی با دوستش هم قراره بیاد ، دوست سالی واسش یه ماتیز خریده ( به قول بعضی ها دوو منگل) تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوست دارم حتی یه پراید بخری (جمله ی عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام و ... راستی دوستت هم دارم) ـ عشق از دید کسی که باراول که عاشق میشه :عزیزم باور کن حتی یک لحظه بدون تو نمیتونم زندگی کنم، تو واسم همه دنیایی ( جمله ی عاشقانه : فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوستدارم ) ـ عشق از دید کسی که بار اولش نیست : عزیزم خیلی دوست دارم ، باور کن به خاطر تو شبها با پای برهنه میخوابم ( جمله ی عاشقانه : آه عزیزم دیرم شده باید برم ) ـ عشق از دید یک راننده : "رادیات عشق من از برایت جوش آمده" ،" باور نداری بر آمپرم بنگر" ( جمله ی عاشقانه: عزیزم دوست دارم... بو بو بوغ ) ـ عشق از دید بعضی ها : آه خدا یعنی میشه بیاد خواستگاریم ... (جمله ی عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000تومن نذرت میکنم بیاد خواستگاریم ) ـ عشق از دید ارازل و اوباش : عشق .. سیخی چند ، برو بچه سوسول دلت خوشه ، خونه خالی نداری ... ( جمله ی عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بیا بالا خوش میگذره ) ـ عشق ازدید کسی که در عشق شکست خورده : عشق یعنی کشک ( جمله ی عاشقانه : برو کشکت رو بساب __________________ |
یه جایی...
تمام رویاهاش لبخند توست
احساس می کنه زندگی واقعا با ارزشه
پس هر وقت احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به یاد داشته باش که
یک نفر...
یه جایی...
در حال فکر کردن به توست
كاش میشد به زمانی برگردم كه تمام غمم شكستن نوك مدادم بود .........
تنها باید پرواز را آموخت ...
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود ...
هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه
آخه می ترسه که با من ، با دل من دربه در شه
هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته
آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه
می دونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه
من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان من و تو چیست بگو
بعضی وقتا با واقعیت کنار اومدن خیلی سخته !
آخه میدونین سخته یک کمد دیواری ۳*۴ رو در یک اتاق ۲*۳ جا بدین ، یعنی میشه ها اما لازمه که کمد رو داغون کنین بعد برین تو ، که اصلیت کمد بودنشو از دست میده. بعد میگیم نیومد تو ، نمیگیم جاش کوچیک بود و کار ما عبث!
واقعا آیا این مسئله در مورد ذهن ما هم صحت داره؟
تفلدم مبارک![]()
دخترِ ماه آبان
دخترِ ماهِ آبان، غزلتر از ترانه
وسوسهى یه سیبى، شیرین و عاشقانه
لبات انار بوسه، چشات یه كهكشونه
مخملِ نازِ دستات، ململِ آسمونه
گیراتره نگاهت، از پونههاى وحشى
جسارتِ چشمامُ، مىخوام بهم ببخشى
دخترِ ماهِ آبان، یه بوسه مهمونم كن
فقط تو با یه چشمك، ستاره بارونم كن
بذار كه قطره قطره، سَر بكشم لباتُ
این شبا بىستارس، ازم نگیر چشاتُ
شیطون و پر هیاهو، چشات چشاى آهو
پیشِ تو كم میارم، پرىِ شهرِ جادو
مىخواى نشون بدى كه، سردى و سخت و لجباز
با همهى غرورت، من كه دوست دارم باز
فقط مىخوام كه یكبار، باور كنى دلم رُ
آخه من از تو دارم، خواباى خوشگلم رُ
دخترِ ماهِ آبان، قشنگِ روزگارى
تُو دستِ زرد پاییز، جوونهى بهارى
طعمِ قشنگِ بوسه، عطرِ نجیبِ آغوش
" کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم " ...
2 سال گذشت
امروز جشن 2 سالگی وبلاگمه
چقدر روزها تند سپری می شن !!!